قلب

حدودا ١٠ روزی میشه که رفتم بخش قلب.بخش پر استرسیه .با اینکه قلب رو دوست داشتم، اما دیگه دوست ندارم قلب بخونم. البته شاید تو مطب نشستن کار زیاد سختی نباشه. اما توی بیمارستان مکافاته.اون همه مریض.اون همه استرس مریض که MI نکنه. البته دکتر که ترسی نداره.بیچاره اینترن و رزیدنتن که باید دست و پاشون بلرزه که نکنه این مریضی که مرخص کردن بره خونه MI کنه.

چند روز پیش بالای سر یه مریض بودم داشتم پرونده اش رو میخوندم یهو تاکی کارد شد و وی تک کرد.توی CCU فقط یه پرستار بود. من که حسابی هول کردم.کاری بلد نبودم بکنم.فقط گفتم رزیدنت رو پیج کنین. خلاصه من رفتم خونه.صبح که اومدم دیدم مریض اگزپایر شده.خیلی ناراحت شدم.بیشتر به این فکر میکردم که اگه اینترن بودم چقدر برام سخت بود که مریضم از دست بره....

بخش خیلی شلوغه.نمیدونستم اینجا اینقده مریض قلبی داریم.اصلا بهم خوش نمیگذره. صبحها  دیدن بچه ها برام شده یه کابوس. سرم گیج میره و دستام میلرزه. فشارم میافته. نمیدونم کی قراره از این جهنمی که برام درست کردن خلاص شم. یاد بخش داخلی میافتم که چقدر با بچه ها میگفتیم و میخندیدم.چقدر خوش گذشت بخش روان. بعضی وقتا اشتباها رو نمیشه جبران کرد.اگه پیشنهاد زهره رو قبول کرده بودم الان اوضاعم خیلی فرق میکرد.یه چیزی میگم هیچوقت فراموش نکن

   هیچوقت از روی احساس تصمیم نگیر حتی توی کم ارزش ترین مسائل.و بدون کسی که امروز دوستته، میتونه فردا دشمنت باشه.

/ 2 نظر / 6 بازدید
بوف کور

نمیدونم چی بگم حرفات خیلی جالبه شایدم واسه اینه حرفهای دوره ی دانشجو بودن یه پزشک رو تا حالا نشنیدم به هر حال امیدوارم این استرستون واسه همیشه تموم بشه و اینده موفقی در انتظارتون باشه!به وبلاگ منم سر بزنید اگه هم خوشتون اومد و قابل دونستید و مایل به تبادل لینک بودید اعلام کنید خیلی خوشحال میشم

دکتر کوچولو

چه جالب! اتفاقا من وقتی بخش قلب رفتم بیشتر بهش علاقه پیدا کردم برعکس داخلی که واقعا کابوس بود برام!