خاطرات دکتر کوچولو

پایان بخش مسمومیت
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ،۱۳٩۱
 

اینقدر از آدمهای ضعیف بدم میاد که خدا میدونه! توی این 18 روز همه جور خودکشی تو همه سنی دیدم اما دیگه روز آخری کفرم در اومد...

ساعت 3:30 نصفه شب زنگ زدن که بیا مریض داری...منم خواب آلو و گیج و منگ رفتم اورژانس...یه دختر 17 ساله واسه اینکه باباش نذاشته بود با دوست پسرش ازدواج کنه جوهر نمک خورده بود.

کاراش و کردم و دختر رو فرستادم بخش. ساعت 4:30 صبح بود و منم واقعا کلافه بودم که چرا باید این وقت صبح سر یه مورد بیخودی خودشو بکشه .

در اتاق و بستم و بهش گفتم ببین دختر جون! فکر نکن تو تنها عاشق روی زمینی. منم یه روزی عاشق یکی بودم. اما یه ماه نشد که فهمیدم به درد عاشقی نمیخوره ولی با این وجود یه سال تموم گذاشتم خونمو بمکه ، اعصابم و خورد کنه ، ازم سو استفاده کنه....

گذاشتم تا دلم بسوزه، اینقدر بسوزه تا واسه همیشه جاش رو تنم بمونه، که هیچوقت یادم نره که یه پسر ارزش هیچی رو نداره ....حتی یک قطره اشک.

در و بستم و از اتاق اومدم بیرون. نمیدونم حرفامو فهمید یا نه، شاید اونم به اندازه من احمق هست که تا وقتی جیگرش نسوزه و بوی گندش دماغش رو پر نکنه، دست از سر پسرای مگس وار، برنداره.

 

خدایا مراقب دخترا باش. مردیم از بس گول خوردیم . پس کجایی؟