خاطرات دکتر کوچولو

I think im in trouble!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱
 

خواهر فرزاد بهم زنگ زد .گفت منو توی بیمارستان دیده و به هزار زحمت شمارمو پیدا کرده.

رفتم دیدمش. ماشین آخرین مدل . خونه خوب. حقوق خوب. خوب حرف نمیزد اما دلنشین بود. باوقار و متشخص بود. نمیتونستم بی دلیل ردش کنم. قیافه اش به دلم ننشست. اما...

وقتی عصری زنگ زد و با هیجان ازم پرسید که موافق زندگی تو تهران هستم  یا نه بغضم گرفت.

واقعا پسر خوبی بود و من به همین سادگی بهش وابسته شدم. کاش بحث یه عمر نبود.