خاطرات دکتر کوچولو

nothing and every thing!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٠
 

1.واقعا از اینجا خسته شدم. منی که مخالف 100% زندگی در خارج از کشور بودم،واقعا بقدری از وضعیت ایران امروز به ستوه اومدم که دلم میخواد سوار جت شدم و حتی یک دقیقه توی این هوای پر از دروغ و ریا و زور نمونم....

2.یه روزی میاد...اونروزی که تو بهش اعتقاد داری....اونروز میپرسن تو برای مردم چیکار کردی؟ و من با افتخار میگم من بر درد مردم مرهم گذاشتم و اونوقت تو که چادر میپوشی و دنبال دخترا میدوی که از دیدن صورت وحشت زده اشون لذت ببری و بهشون تهمت بزنی و روحشون رو بدرد بیاری ، چیزی نداری که بهش بنازی!

3.رفتم تو سایت دانشگاه. خیلی شلوغه. اکثر بچه ها منتظرن یه سیستم پیدا کنن.بیشتر دوروبری هامو که میپرسم دنبال سرچ مقاله و تموم کردن پایان نامه ان.منم خیلی عجله دارم که چندتا مقاله رو پرینت کنم.یه پسر نشسته پشت سیستم و با خیال راحت آخرین ورژن "مداحی فلان مداح" رو دانلود میکنه. من چی بگم الان؟ به کی بگم؟ ما اینجا هیچ حقی نداریم!

4.توی کتابخونه  بیمارستان 3 تا کامپیوتر هست. دوتا ذغالی و یکی آخرین مدل که روش نوشته مخصوص پرسنل! میرم سراغ ذغالیه و هر 10 دقیقه یه مقاله رو صفحه دانلود میشه.یکی از راننده های مینی بوس بیمارستان میاد میشینه پشت "سیستم آخرین مدل" و آخرین اخبار ورزشی رو با سرعت بالا مطالعه میکنه! بعد از اون تا 2 ساعت سیستم خالیه......ما اینجا هیچ حقی نداریم!

اینجا ایران است.وطن من. جایی که صدای من به جایی نمیرسد. جایی که مرا مجبور میکنند همرنگ آنها شوم!