خاطرات دکتر کوچولو

دانشگاه =بدترین دوران زندگی من
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳٩٠
 

مشکل اساسی من تو زندگی اجتماعی ام اینه که همیشه به دیگران احترام میذارم. چون احترام دیدن رو یه حق اساسی برای هر فردی میدونم. رو همین دیدگاه فوق العاده رو حرفها و رفتار های اطرافیانم  حساسم  .

همیشه با کسانیکه آشنا میشم نهایت سعی ام رو میکنم که بهشون محبت کنم. هر کاری که بتونم میکنم.شاید همین باعث میشه اونها پرتوقع بشن و انتظاراتشون بالا بره.اونقدری که وقتی خواسته اونها از مرز شان و احترام من عبور میکنه و من جوابی میدم که انتظارشو ندارن ....اونوقت من خیلی سریع اونها رو از لیست اطرافیانم خط میزنم و رابطه  امون تیره میشه....این چیزیه که سرکوفتشو همه به من میزنن....تو دوستی نداری......

نکته اینجاست که من همیشه فکر میکنم حق با منه...چون اونها از مرز حفظ  شان من گذاشتن...و اونها منو متهم میکنن......حالا من اینجام با تعدادی دوست قدیمی که الان دشمنم شدن و دوستان اونها که بی دلیل به طرفداری از دوستشون با من سر سنگینن.

واقعا من باید بخاطر دوستانی که دیگه برام ارزشی ندارن از حقوق خودم بگذرم؟

چقدر دوستی مهمه؟ و چقدر تعیین مرز درسته؟ کاش یکی بهم کمک میکرد....