خاطرات دکتر کوچولو

بخش نوزادان
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩٠
 

دیروز چشمام ورم کرد و دکتر بعد از دیدن پشت پلکم گفت چشمم آبسه کرده.منم امروز نرفتم بیمارستان و با چشم" تا به تا "نشستم درس خوندم

میدونی؟ همش فکر میکنم عبادت کردن فقط نماز و روزه نیست. وقتی تو با چشمای پر درد، دید تار و حال توکسیک ،کتاب باز میکنی و درس میخونی.....یا وقتی همه میرن دیدن فیلمی که خیلی وقته منتظری بیاد تو سینما،تو میمونی خونه و تست میزنی و درس میخونی و کنفرانس حاضر میکنی....وقتی همیشه و همیشه از ترس miss نکردن مریضا و نجات جونشون اینقدر میخونی که دل همه به حالت میسوزه،یعنی داری عبادت میکنی...

شایدم من اشتباه میکنم.....نمیدونم

...............................................................................................

بخش نوزادان بنظر میاد جالب باشه. اما وقتی میری تو NICU و کلی نوزاد در حد مینیاتور میبینی که وصلن به دستگاه و با دیسترس شدید نفس میکشن،قلبت میریزه پایین.

اصلا میترسم نگاشون کنم. دست که اصلا نمیزنم. همش میترسم الان دست و پاش بشکنه.بعضیاشون به آدم نگاه میکنن قلبت وایمسته.میگی خدا جون این آدمه؟ چرا اینقد کوچیکه. یه چی میگم ،یه چی میشنویاااا

..............................................................................................

تا امروز که خونه تنها مونده بودم و یکم وقت آزاد تر داشتم که فکر کنم، یاد "دندون چرکیم" نیفتاده بودم.چقدر مرز بین "عشق  " و " نفرت " باریکه.

اینقدر ازش متنفرم که نمیخوام یه لحظه هم یادش بیفتم....عقم میگیره از یادش،حرفاش،کاراش....

دندون چرکی:تبریک میگم ،تولدم داره میرسه و پول یه شاخه گلی که میخواستی برام بخری موند تو جیبت. فتح بزرگیه. به خودت افتخار کن که اینقدر زرنگی...(و ایضا "گدا")