خاطرات دکتر کوچولو

بخش اطفال
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳٩٠
 

3 ماه بخش اطفال بودن جدای از همه آموزش های خوب اتند های اطفال،خیلی شیرین نیست. دیدن اون همه بچه با انواع و اقسام آنومالی و وضع خراب روحیه آدمو خراب میکنه.

هنوز نگاههای اون بچه میکروسفال رو که توی وضعیت اپیستوتنوس بهم نگاه میکرد رو یادم نمیره. واقعا سخته بهش نگاه کنی و به مادرش بگی به درمان جواب نداده.

خیلی چیزا تو این 3 هفته دیدم که نمیخوام اینجا بگم.واقعا حتی نوشتنش هم سخته.

خیلی درگیر درسام. از صبح بیمارستانم .تا 4 کلاس دارم.بعدشم میام خونه بدو بدو درس میخونم تا شب. همش فکرم اینه که  امتحان پره اول بشم.فقط خدا میتونه کمک کنه.خیلی خسته میشم. امروز که چشمام از بس درس خوندم ورم کرده!

با این همه خستگی میام به دلم فکر کنم اما چیزی جز زخم و درد نمیبینم.میدونی بهروز؟

تو بدترین اتفاق زندگی منی. چقدر خدا رو سرزنش میکنم که مهر آدم خودخواه و خود پسندی مثل تورو تو دلم گذاشت .و چقدر خودمو سرزنش میکنم که هر بار تورو میبخشم. تو لیاقت عشق منو نداشتی و نداری.من پشیمونم.پشیمون