خاطرات دکتر کوچولو

بازگشت شیرین از تهران
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳٩٠
 

واقعا کسی دور و برم نبود که ازش نخواسته باشم که برام دعا کنه. به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که نکنه "من " باعث بشم گروه نابود بشه و به مرحله گروهی نرسه. اصلا به فکر رتبه و مقام نبودم. فکرشم نمیکردم بخوام رتبه بیارم!!!

قضیه اینطوری بود که ما دو روز اول صبح و عصر امتحان میدادیم.امتحان تشریحی بود و واقعا خسته شدیم.دوشنبه روز استراحت و استرس بود.شب ساعت 11 بعد از 5 ساعت معطلی تو محوطه دانشگاه ایران سابق،اسم شهرمون به عنوان سومین گروه بعد از تهران و شهید بهشتی خونده شد.

واقعا از خوشحالی داشتم میمردم.نمیدونستم اگه بخاطره خنگی وبی عرضگی من نمیتونستیم به مرحله بعد بریم چطوری توی روی دکتر فراهانچی و خانم رحیمی که بی اندازه بهمون کمک کردن نگاه کنم.

با تموم خستگی ها و استرس و شب نخوابی دیشب صبح روز بعد برای مرحله گروهی آماده شدیم. پروژه این بود که یه semi chapter بر اساس کتاب کمبریج بنویسیم.از ساعت 9 تا 6 عصر بی وقفه روش کار کردیم.صبح روز بعد پروژه رو ارائه کردیم و عصر برای گردش به دیدن برج میلاد رفتیم.

عصر همون روز دکتر فراهانچی بهم زنگ زد و برای ششم شدنم توی مرحله انفرادی بهم تبریک گفت. راستش اصلا باور نمیکردم که کسی که گروه رو بالا کشونده "من"ای هستم که میترسیدم باعث سقوط گروه بشم.اصلا باور نمیکردم و زبونم بند اومده بود.

نهایتا دیروز توی مراسم اختتامیه فهمیدیم که رتبه 4 رو آوردیم.اگرچه باور داشتیم اول میشیم اما هنوزم مزه این پیروزی برام شیرینه.مخصوصا با جایزه های خوشمزه ای که بهمون دادن!

از همه دوستانیکه برام دعا کردن بی نهایت ممنونم به خصوص مهدی عزیز که بخاطر من به زیارت حرم رفت

خدای من ممنونم که آبرومو حفظ کردی. نمیدونم چی بگم......

فعلا!