خاطرات دکتر کوچولو

روزهای خاکستری من
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳٩٠
 

این روزها احساس میکنم وسط گردباد گیر کردم و دارم دور خودم میچرخم.

همیشه نباید یه شرایط وخیم تو زندگی آدم پیش بیاد تا تصمیم بگیره از خودش و از همه کساییکه میشناسه فرار کنه.واقعا بدون هیچ علتی دوست دارم گم و گور شم.

وقتی به واقعیت های زندگیم که ناخودآگاه همشونو شوت کردم اون ته مهای ذهنم تا توی شلوغ پلوغیهای خیالم گم بشه، فکر میکنم ،دیونه میشم.سرم گیج میره و چشام سیاه میشه

همه چیز به هم گره خورده و من نمیتونم هیچکدوم از گره هاشو باز کنم. اما عجیب این گره ها دارن آینده امو خفه میکنن...

.....................................................................................

اینقدر از این و اون خیانت دیدم که حرف هیچکس برام اعتبار نداره.امین قسم های تو برام مثل یه جک خنده داره که فقط میشه بهش خندید.....

....................................................................................

خداجون اینقدر ازت دور شدم که هرچقدرم داد بکشم صدام بهت نمیرسه. تقصیر خودته. همه چی رو ازم گرفتی حتی خودتو.میتونی بری سمعک بخری چون من صدات کردمو تو خودتو به نشنیدن زدی...