خاطرات دکتر کوچولو

یک فنجان قهوه در سکوت!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ،۱۳٩٠
 

اگه همه تلاشم رو کردم که المپیاد قبول شم...فقط بخاطر این بود که خوشحال بشی و چشمات برق بزنه و بلند بگی بهم افتخار میکنی

وقتی با خونسردی گفتی :خوبه دیگه میری یکم تفریحم میکنی...انگاری که یه سطل آب سرد رو سرم خالی کردن.....................................   

چیکار کنم خوشحال شی بابا؟

.............................................................

بالاخره امتحان عفونی رو هم دادم.خیلی خسته ام خیلی.

امین؟ من با تو چیکار کنم؟