خاطرات دکتر کوچولو

لطفا کمی کمتر به من توجه کنید.
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ خرداد ،۱۳٩۳
 

حدود 2:30 ساعت میشه که نشستم رو صندلی و زل زدم به مانیتور. حتی قدرت بلند شدن از روی صندلی رو هم ندارم. صدای اه و ناله عضلات پام رو میتونم بشنوم که دارن التماس میکنن یکم تکونشون بدم ... اما من بی رمق تر از اونم که بتونم به حرف اونا گوش بدم.

با کلی نذر و نیاز و نماز و خواهش و تمنا حتی نتونستم نمره خودمو بدست بیارم و 30 نمره کمتر از چیزی شدم که خودم حساب کرده بودم و این یعنی اوج خوشبختی. یعنی اوج توجه خدا که حتی حق خوذمو بهم نمیده بلکه تمام خدم و حشمش رو جمع میکنه تا از چیزی که هستم هم منو پایین تر ببره.

واقعا ممنونم ازت پروردگارا.من میرم که یک سال دیگه تو اون داهات تک و تنها بمونم. توام همه فرشته هاتو جمع کن تا بدترین روزهای سال رو برام بسازن.

از توجه شما متشکرم، لطفا کمی کمتر به من توجه کنید.