خاطرات دکتر کوچولو

جهنمی که در آن بودم...
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ،۱۳٩٢
 

بعد از حدود 12 روز برگشتم خونه. بنظرم یه دوماهی گذشته... خیلی برام سخت بود. واقعا کابوسی بود که هنوز تنم رو میلرزونه. مجبورم تلگرافی براتون بنویسم این روزا چی بهم گذشت، چون جزئیات باعث ترکیدن بغضم میشه.......

روز اول:  رفتم خونه ای که برامون گرفته بودن، اجاق گاز وصل نبود و برف شدیدی باریده بود. من 24 ساعت به جز نون پنیر چیزی نتونستم بخورم. حتی یه چای داغ. تو تنهایی و غربت گریه کردم.

روز دوم:از درمانگاه اومدم خونه. رفتم حموم. آب یخ کرد داشتم خودم رو لعنت میکردم که شنیدم یکی داره به در حیاط لگد میکوبه و داد و هوار راه انداخته. با موهای خیس دویدم تو حیاط. تو سرما. ما آیفون نداشتیم.

روز سوم: تب 40 درجه و لرز و سرفه، 96 تا مریض دیدم

روز چهارم: تب و لرز/هذیان

روز پنجم: دکتر من سرماخوردم چرا برام آمپول ندادی؟

- نیازی به آمپول نیست، داروهاتون رو مصرف کنید، ویروسیه

مریض کیسه داروهاش رو رو سرم پرت میکنه و بهم فحش میده...

روز هشتم: مریض مرده رو با شیون انداختن رو تخت. مریض بیشتر از یک ساعت بود که فوت کرده بود اما من واسه دلخوشی همراهاش 20 دقیقه احیاش کردم اما برنگشت.

همراهاش فغان کردن. گفتن زنده بود ، تو کشتیش.

روز نهم: همراهان مریض فوت شده همه اومدن درمانگاه: چرا کاری براش نکردی؟

روز دهم: مریض بعد از مصرف بیش از حد شیشه، دچار لرز شده. درمان رو شروع میکنم. همراهش بهم حمله میکنه و داد و هوار راه میاندازه که نمیتونی درمانش کنی ببرمش شهر. یادم نمیاد براش دعوت نامه فرستاده باشم.

روز یازدهم: مریض ساعت 2 نصفه شب: اگه برام 3 تا آمپول ننویسی من میدونم و تو.

با دوستاش میرن تو دستشویی تا مواد تزریق کنن. سرنگ میخواست نه آمپول...

روز 12:  کیفم رو برمیدارم. باید از این جهنم برم.

 

پ.ن: کی گفته روستایی ها صاف و ساده و بی غل و غشن؟

امیدوارم مثل همیشه تو درد و مرضی که دارن بمونن.

هر گونه حمایت از روستایی های بی شرف و بی غیرت در این پست ممنوع است.