خاطرات دکتر کوچولو

اسکیزوئید بدون نبوغ!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٢
 

خیلی وقتا میشد که دلم برای خودم می سوخت.غصه میخوردم که چرا این راه رو تو زندگیم انتخاب کردم و همش درس خوندم. وقتی همه دارن جوونی میکنن من پشت میزم. وقتی همه خوابن من بیدارم.

همیشه فکر میکردم چیزهای مهمی هست که من از دست دادم . امروز ترس رو گذاشتم کنار و خودمو با دوستام مقایسه کردم و نتیجه اش واقعا عجیب بود!

اونا راه من رو نرفتن اما اونا هم مثل من نمیتونن گیتار بزنن، نقاشی های آنچنانی نمیکشن، بیشتر از من به تئاتر و سینما و موزه نرفتن. ایرانگردی نکردن و کتاب (هایی که همیشه دوست داشتم بخونم اما وجدانم نداشته رو) نخوندن.شاید بیشتر از من مهمونی رفته باشن و دو سه تا پاساژ رو بیشتر از من گشته باشن اما...

اونا واقعا بیشتر از من جوونی نکردن!!!! اونا هم کار هایی رو که من آرزو داشتم انجام بدم ، انجام ندادن... حالا با خیال راحت یه نفس عمیق عمیق میکشم و میشینم پشت میز و آرزو میکنم یه روز برسه که با خیال راحت و بدون دغدغه کلیدر رو ورق بزنم...