خاطرات دکتر کوچولو

تصور کن....
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ،۱۳٩٢
 

دیشب یهو به این فکر کردم که اگه صبح بیدار بشم و فلج شده باشم ، چیکار ممکنه بکنم؟

فقط به این فکر میکردم که مامانم چه زجری میکشه. همش چهره اون پسره میومد جلوی چشمم که بعد از تصادف و قطع نخاع یه زخم بستر داشت به چه عظمت....

بعد گفتم بمیرم بهتره....اونوقت مامانم رو تصور کردم که سر قبرم داره گریه میکنه و وقتی میاد خونه می بینه ماشینم در خونه پارکه...چی توی دلش میگذره؟

نمیدونم چرا همیشه وقتی به مرگم فکر میکنم گریه ام میگیره و گوله گوله اشک میریزم. حتی  دلم برای خودمم هم تنگ میشه. برای آروزهام... برای شادی هام، غصه هام، برای کارهای ناتمومم ....

اونوقت سرم رو میاندازم پایین و بخاطر همه ناشکری ها عرق میریزم.

.............................................................

سخته کسی حرفتو نفهمه. سخته دغدغه هات با اطرافیانت زمین تا آسمون فرق داشته باشه. زندگی این روزا سخته...