خاطرات دکتر کوچولو

توطئه خانوادگی
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ،۱۳٩٢
 

یادمه زمانیکه اینترن بخش روانپزشکی بودم، یه روز زمان ملاقات توی بخش سرگرم نوشتن order یه مریض بودم که دیدم چندتا همراه یه مریض همگی اومدن پشت استیشن پرستاری و  اعتراض میکردن که چرا نمیشه مریضشون رو ملاقات کنن.

با اینکه به من ربطی نداشت از سر کنجکاوی پرونده مریض" ممنوع الملاقات" رو نگاه کردم و دیدم که بیمار یه زندانیه و به دلیل اقدام به خودکشی در زندان بستری شده. بهر حال رفتار همراه های مریض برای من عجیب بود و حتی به پرستار تذکر دادم که همراها رو بیرون کنه اما خب اهمیتی نداد. خلاصه.... همونطور که من مشغول کارای خودم بودم دیدم سر و صدا شد و یهو همه همراهای اون مریض ریختن سر نگهبان مراقب زندانی و کلی کتکش زدن و همراه زندانی از بخش فرار کردن. منم که مدیونین فکر کنین از جام 1 سانتیمتر جابه جا شدم، بهر حال اولین تجربه ام بود !... تو این فکر بودم که چی شده و کی کی رو زده و کی فرار کرده که یهو  "بنگ" صدای تیر اومد!

درسته که اون زندانی فرار کرد و پلیس نگهبان زندانی به جرم شلیک کردن به مظنون(!) به زندان افتاد اما خداییش با کار خونواده طرف حال کردم!