خاطرات دکتر کوچولو

عجین با کنکور!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳٩٢
 

وقتی  برای اولین بار باران اومد خونمون 1 سالش بود و من داشتم تند تند تست میزدم و واسه کنکور میخوندم. باران الان یه دختره 9 ساله است و باز هم من کما فی سابق در حال تست زدن و کنکور دادنم.

فعلا معلوم نیست طرح کجا برم. تنها راه دور زدن این طرح لعنتی قبول شدنم تو مرحله جایگزینیه دومه. یعنی واقعا بعد از این همه آه و ناله و گریه و دعا ممکنه خدا برام یه معجزه کنه؟

تا من با محمد علی آشنا شدم و امید پیدا کردیم به آینده، اون رفت که 2 سال بره سربازی و من 2 سال برم طرح... جون تو من که میدونم اینده ام به افتالمولوژی گره خورده، اون از حامد این از وحید!! درسته که من حامد رو از دست دادم و پری سریع قاپش رو دزدید اما این دفعه کور خوندین(!) اصلا میدونی چیه خودم میرم چشم میخونم که کلا آینده ام از این کاتاراکت خلاص شه !

ای خدا تورو به این روزای عزیز در راه قسم، اگه راه داره، این معجزه رو در حق من بکن...