خاطرات دکتر کوچولو

هیس!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٢
 

این روزها حسادت بدجوری زندگی مو مختل کرده...

منتظره یه معجزه ام و تو فقط روی شاخه درخت پشت پنجره نشستی و به این حال من میخندی...

من هی داد میزنم ، تو فکر میکنی پانتومیم بازی میکنم و غش غش میخندی... و من بلندتر فریاد میزنم و دست و پا میکوبم.... حالا کی این شیشه میشکنه تا صدامو بشنوی "خودت" میدونی....همیشه وقتی اینطوری تو منجلاب فکر های مشوشم خودتو میزنی به اون راه...

من ِ ناشکر ِ پرتوقع نبودت رو کجای دلم بذارم؟

....................................................................

دیروز یه مرد با سوختگی به اورژانس اومده بود. من مات و مبهوت یه گوشه کز کرده بودم و فقط نگاه میکردم. مرد بیچاره مثل اسفند رو آتیش بالا پایین میرفت و دور اتاق میچرخید. تنها چیزی که تو ذهنم مدام تکرار میشد این بود" خدایا نصیب هیچ کس نکن"

...............

همیشه وقتی بابا میخواد بره غم عالم میریزه تو دلم