خاطرات دکتر کوچولو

چیزی نگم بهتره!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳٩٢
 

قضیه اینه که یه شب ساعت 12:30 شب پزشک اورژانس یه مریض رو با "درد گوش" برام فرستاد. منم خداییش خیلی خسته بود با اکراه رفتم اتاق معاینه. همش غر میزدم که یه درد گوش رو نمیتونه درمون کنه، به چه دردی میخوره پس؟

 توی اتاف یه سرباز نشسته بود که از درد گوشش رو گرفته بود و ناله میکرد. منم اتوسکوپ رو برداشتم و معاینه اش کردم...

گفت 1 ماهه درد گوش داره و پیش 3 تا دکتر رفته، قرص و قطره و همه چیز هم استفاده کرده اما خوب نشده.

کلی غر و لند کرد که دکترا هیچی حالیشون نیست و اینها... منم واقعا خسته تر از این بودم که باهاش بحث کنم.

خلاصه.....توی معاینه نزدیک تیمپانش یه زمینه سفید دیدم. اما به خاطر التهاب خیلی چیزی معلوم نبود. منم گفتم لابد قارچه! ساکشن رو برداشتم تا عفونت رو تخلیه کنم و داروی ضد قارچ براش بنویسم تا بره! اما هر چی زور میزدم او زمینه سفید پاک نمیشد.

بعد از کلی ور رفتن، خواستم برداشتنش رو با وسیله داخل گوش امتحان کنم... که دیدم بعلهههههههه اون زمینه سفید یک تکه پنبه بود که بیرون اومد . البته با کلی عفونت!

گفتم آقا چرا نگفتی پنبه تو گوشت مونده بوده؟

گفت: مگه مهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم خداییش هیچی نداشتم بگم....

خواب از سرم پریده بود ..تا چند ساعت به عقل فندقی سرباز مملکت فکر میکردم...