خاطرات دکتر کوچولو

روزهای تلخ
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳٩۱
 

وقتی بهم گفتن استریت شدم قند تو دلم آب شد و از خوشحالی رو پام بند نمیشدم.چه میدونستم تازه شروع بدبختیه؟

کلا همه چیز قروقاطی شده و من نمیدونم اصلا خودمو به کدوم در بکوبم تا باز شه

هر روز یه مشکل جدید دارم

هر روز یه اتفاق جدید

مامان میگه اینقدر نگو بدبختم، همه دلشون میخواد جای تو باشن، الان امتحان بدن

اما من خستم، روحم خسته است....

توی این اوضاع پیشنهاد های ازدواج رو نسنجیده رد میکنم، کی تو این اوضاع میتونه درست تصمیم بگیره؟

میدونم پشیمون میشم......

خدایا کمکم کن