خاطرات دکتر کوچولو

عنوان ندارد!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳٩۳
 

یه جورایی توی این ماه حس و حالم فرق داشت. یه جور احساس بزرگ شدن و فکرای بزرگونه! تاهل رو به خودم نزدیک میدیدم و دغدغه هام عوض شده بود.

البته این ازدواج به خاطر مچ نبودن ما سر نگرفت اما من فهمیدم که همونقدر که تاهل حس زیباییه ، همونقدرم سخته...

....................................

روزهای من تو روستا خیلی هم آروم نمیگذره ... بهر حال هر روز یه اتفاقی میافته که گاهی تحملش برای یه دختر تنها و غریب سخته

حقیقتا کسایی که همیشه میزان درآمد پزشکها رو تو بوق و کرنا میکنن و اختلاف درامدی اونا رو با خودشون حساب میکنن میتونن حتی یه روز جای من باشن؟

توی 26 سالگی اوج جوونی تنها توی یه خونه وسط بیابون  توی گرمای تیر ماه بدون کولر و 72 ساعت بی آبی با دلتنگی برای خونه ،روستایی هایی رو درمان کنی که خودشون آب رو به روی منزل تو قطع کردن...

واقعا میتونی 3 روز مثل من دووم بیاری؟ بسم الله...