خاطرات دکتر کوچولو

اندکی صبر ، سحر نزدیک است...
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ،۱۳٩٢
 

تموم کسانیکه توی "همین لحظه " یه مشکل بزرگ دارن، ممکنه زانوی غم به بغل بگیرن و کلی غرولند کنند و اشک بریزند که تاب و تحمل این مشکل رو ندارن و اصلا چرا همه بدبختی ها برای اونا اتفاق می افته؟ بعضی ها هم اینقدر ضعیف هستن که تصور رویارویی با مشکلشون اینقدر براشون سخته که تصمیم میگیرن با این دنیا وداع کنن.

"همین الان" یادت بیار که چه مشکلاتی رو توی 10 سال اخیر پشت سر گذاشتی؟ درجه سختی مشکلاتت "همین الان" از 1 تا 10 برات چقدره؟ میبینی؟ اصلا ممکنه یه سری از وقایع سخت زندگیت رو کلا فراموش کرده باشی و یا اینقدر برات مسخره میاد که به واکنش های اون روزات میخندی...

تا همین امروز صبح کاملا فراموش کرده بود که وقتی بابا رفت چقدر سختی کشیدم. یادمه اون روزا چون هنوز دانشجو بودم و درامدی نداشتم، راه خونه تا دانشگاه رو پیاده میرفتم. واسه اینکه پول جزوه و کتاب ندم، همه رو خودم مینوشتم و چه سخت بود که گاهی از کنار بعضی مغازه ها رد میشدم و چیزی چشمم رو میگرفت.

روزهای سختی رو که "همین الان" دارم میگذرونم واسه 10 سال بعدم یه خاطره شیرینه. پس منم سعی میکنم از مزه تک تک این لحظات شیرین نگذرم.

از حدود 2-3 هفته دیگه برای کار مجبورم به یه شهرستان کوچیک و دور برم و ممکنه اونجا اینترنت نداشته باشم. دارم برای تخصص میخونم و مجبورم یه مدت طولانی از اینجا و فیس بوک خداحافظی کنم. اما برمیگردم ، این بار با دست پر...

برام دعا کنید


 
 
اسکیزوئید بدون نبوغ!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٢
 

خیلی وقتا میشد که دلم برای خودم می سوخت.غصه میخوردم که چرا این راه رو تو زندگیم انتخاب کردم و همش درس خوندم. وقتی همه دارن جوونی میکنن من پشت میزم. وقتی همه خوابن من بیدارم.

همیشه فکر میکردم چیزهای مهمی هست که من از دست دادم . امروز ترس رو گذاشتم کنار و خودمو با دوستام مقایسه کردم و نتیجه اش واقعا عجیب بود!

اونا راه من رو نرفتن اما اونا هم مثل من نمیتونن گیتار بزنن، نقاشی های آنچنانی نمیکشن، بیشتر از من به تئاتر و سینما و موزه نرفتن. ایرانگردی نکردن و کتاب (هایی که همیشه دوست داشتم بخونم اما وجدانم نداشته رو) نخوندن.شاید بیشتر از من مهمونی رفته باشن و دو سه تا پاساژ رو بیشتر از من گشته باشن اما...

اونا واقعا بیشتر از من جوونی نکردن!!!! اونا هم کار هایی رو که من آرزو داشتم انجام بدم ، انجام ندادن... حالا با خیال راحت یه نفس عمیق عمیق میکشم و میشینم پشت میز و آرزو میکنم یه روز برسه که با خیال راحت و بدون دغدغه کلیدر رو ورق بزنم...


 
 
وقتی خدا با من دوست میشود...
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٢
 

برگشت عقب و بهم نگاه کرد. از اون نگاه مهربونا که دلت میخواد خیلییی طول بکشه.

گفت نترس فرمون دست منه، تو فقط رکاب بزن...


 
 
تصور کن....
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ،۱۳٩٢
 

دیشب یهو به این فکر کردم که اگه صبح بیدار بشم و فلج شده باشم ، چیکار ممکنه بکنم؟

فقط به این فکر میکردم که مامانم چه زجری میکشه. همش چهره اون پسره میومد جلوی چشمم که بعد از تصادف و قطع نخاع یه زخم بستر داشت به چه عظمت....

بعد گفتم بمیرم بهتره....اونوقت مامانم رو تصور کردم که سر قبرم داره گریه میکنه و وقتی میاد خونه می بینه ماشینم در خونه پارکه...چی توی دلش میگذره؟

نمیدونم چرا همیشه وقتی به مرگم فکر میکنم گریه ام میگیره و گوله گوله اشک میریزم. حتی  دلم برای خودمم هم تنگ میشه. برای آروزهام... برای شادی هام، غصه هام، برای کارهای ناتمومم ....

اونوقت سرم رو میاندازم پایین و بخاطر همه ناشکری ها عرق میریزم.

.............................................................

سخته کسی حرفتو نفهمه. سخته دغدغه هات با اطرافیانت زمین تا آسمون فرق داشته باشه. زندگی این روزا سخته...

 


 
 
آخرین کشیک مسمومیت -3
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳٩٢
 

بعد از چند روز تاخیر اومدم تا براتون از آخرین بیمارم تو آخرین کشیک نحس مسمومیت بگم.

یه دختر جوون رو با حال عمومی خوب به علت مصرف پاراکوات (علف کش) از یکی از شهرستانها اعزام کرده بودند.

مریض خیلی خوشحال بود( خوشحال متضاد بد حال توصیفی است غیر رسمی در اورژانس برای جدا کردن مریض های با حال خوب از بد) و من از اونجایی که سرم خیلیییییییی شلوغ بود سریع مریض رو فرستادم بخش و براش Order نوشتم. البته حقیقتش این بود که هر چی میگشتم دارویی واسه پاراکوات پیدا نمیکردم. منم کاری از دستم ساخته نبود فقط کارهای روتین رو انجام دادم و از اونجاییکه خونده بودم که توی یه سری مطالعات ویتامین c اثرات خوبی داشته نسخه اش کردم و دادم به برادرش براش بخره. البته بماند که تا صبح براش نخرید....

مسئله مهم برام تو اون لحظه این بود که اولاً بیمار دارو رو برای خود کشی نخورده بود و به خاطر ظرف اشتباهی فقط حدود نیم سی سی خورده بود و میگفت همون لحظه هم استفراغ کرده.

حقیقتا من تجربه ای  در مورد پاراکوات نداشتم نمیدونم چطور خدا تو زبونم انداخت که بعد از اینکه دیدم فشار خونش بالا نمیاد و تب کرده و بیناییش کم شده به خواهرش گفتم زنگ بزنین پدر و مادرش بیان ، موضوع جدیه. اما واقعا فکر نمیکردم از بین اون همه مریض این یکی که با پای خودش و سر حال اومده بود فردای همون روز یک ساعت بعد از رفتن من بمیره!

واقعا تعجب کردم. بعدها با استادم صحبت کردم و اون گفت متاسفانه اون ماده واقعا کشنده است...

ناراحتیم بیشتر از این بود که نمیخواست بمیره، فقط به خاطر یه اشتباه...عمرش به زندگی نبود...


 
 
آخرین کشیک مسمومیت 2
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ،۱۳٩٢
 

جونم براتون بگه که همونجور که تو پست قبل گفتم روز آخر کشیک من تو بخش مسمومیت جهنمی بود ...

ساعت دقیقا 12 شب با اعلام کد 110 یا همون کد CPR به اورژانس رفتم. مریض دختر 18 ساله ای بود که به علت خودکشی با قرص ***( چون بدآموزی داره اسمشو نمیگم نکنه برین بخرین خودتونو بکشت بدید)  به بیمارستان منتقل شده بود. دخترک طفلک هوشیار بود و همیش میگفت اشتباه کردم . عمه اش هم همراهش اومده بود. از اونجایی که ICU تخت خالی نداشت، توی بخش بستری شد و به مانیتور وصلش کردیم. من تموم داروهایی که به ذهنم میرسید براش نوشتم و معده اشو شست و شو دادم. اما محض احتیاط ساعت 1 نصف شب با ترس و لرز به استاد زنگ زدم و اونم خیلی خونسرد گفت که کاری نمیشه کرد مریض از دست میره ... نکته عجیب ماجرا حالا از اینجا شروع میشه....

وقتی میخواستم براش سوند فولی بزارم متوجه شدم که احتمال ت.ج.ا.و.ز میره البته من خیلی وارد نبودم واسه همین به سوپروایزر زنگ زدم و اونم اومد معاینه کرد و گفت بهتره براش سوند نذاری!

عمه اش که واقعا آدم خونسردی بود و خیلی از خود متشکر حتی وقتی مریض روی من استفراغ کرد به جای ابراز ناراحتی به ما امر و نهی میکرد و میگفت این وظیفه اتونه!!!!!!

نمیدونم کجای شرح وظایف ما نوشته " ظرف استفراغ"؟ حالا بمانددد، منم که پلیس بازیم گل کرده بود گفتم اصلا تو کیش میشی؟ توضیح بده تا زنگ نزدم پلیس؟

گفت من عمه اشم و این دختر (اسمشو یادم نیست) از بچگی پیش من بزرگ شده. بچه نامشروع عروسمون با برادر شوهرشه، وقتی شوهرش میفهمه بچه را میذاره و با زنش میره یه جای دور که ما نمیدونیم. امشب هم رفته بود بیرون و آخرین اس ام اس که توی موبایلشه آدرس یه انبار تو خارج از شهره...

حقیقتا من سرم خیلی شلوغ بود ( مریض قبلی رو که یادتونه نیشخند) یک پام تو اتاق این بود یه پام تو اتاق آقای خوش تیپ یه پام هم توی اتاق مریض سومی که دفعه بعد براتون تعریف میکنم. واسه همین وقت نداشتم یا شایدم نمیخواستم به این فکر کنم که واقعا این دختر جوون دانشجوی معماری چرا خودکشی کرده و چه بلایی سرش اومده...

من تا صبح پلک رو هم نذاشتم و به زور زنده نگه اش داشتم طوری که صبح قبل از رفتنم روی تخت نشسته بود و به من سلام کرد.حتی عمه اش به جای تشکر به من میتوپید که چرا  اولش به من گفتی خودمو آماده کنم که ممکنه بمیره!!!! اما اینترنهای بعدی گفتن 5 روز بعد فوت کرده...

حالا بماند که من عصر فردای روز کشیکم از فشار افکاری که عمداً به ناخودآگاهم فرستاده بودم تا ناراحتیم رو پس بزنم دچار شوک عصبی شدم اما هنوزم دوست دارم بدونم اون دختر به کدامین گناه پر پر شد؟

 

 


 
 
خاطره آخرین کشیک مسمومیت-1
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ،۱۳٩٢
 

آخرین کشیک مسمومیت من خیلی قاراشمیش(!) بود و اصلا یه وضعی بودا....

یه مرد جوون رو آورده بودن واسه مصرف بیش از حد کاپتوپریل( داروی ضد فشار خون) که باعث شده بود فشار خونش خیلی افت پیدا کنه.

(به چشم غیر برادری!) خیلی خوشتیپ و خوش چهره بود و بوی ادکلنش کل اورژانس رو برداشته بود.  ما هم بعد از دیدن اون همه مریض چفت و چول با مسمومیت مواد مخدر و الکل و مرگ موش و... چشممون به جمال یه آقای خوش تیپ افتاده بود کلا خستگی روزمون در شد!عینک

من مریض رو بستری کردم بخش ولی هر کاری میکردم فشارش بالا نمیومد. جونم براتون بگه من تا خود صبح 20 بار رفتم فشار خون این رو گرفتمو زرت و زرت بهش سرم میزدم که فشارش از 80 پایین تر نیاد و از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون تو کف ظرفیت مثانه یارو بودم.

نکته جالب ماجرا این بود که این مریض خوش تیپ ما فکر کرده بود من عاشقش شدم واسه همین کل شب نخوابیدم و بالا سر این در رفت و آمد بودم. ساعت 8 صبح سر و مر و گنده رو تختش نشسته بود و نیشش باز بود.

منم خسته و کوفته ( حالا بقیه مریض های بد حال رو بعدا تعریف میکنم تا بدونین چرا خسته بودم) وسایلم رو جمع کردم که برم بخش بعدی یه بیمارستان دیگه ( بخش گوارش)

اینترن های بعدی که اومده بودن، شاهزاده قصه ما سراغ منو گرفته بود و هر چی اسمم رو از دوستم پرسیده بود کثافت اسم منو نگفته بودکلافه ....فکر کرده بود مزاحمه!

اندیکاسیون داشت دوستم رو با روسری خفه کنم اما به این جمله بسنده کردم که : تا باشه از این مزاحماااانیشخند


 
 
توطئه خانوادگی
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ،۱۳٩٢
 

یادمه زمانیکه اینترن بخش روانپزشکی بودم، یه روز زمان ملاقات توی بخش سرگرم نوشتن order یه مریض بودم که دیدم چندتا همراه یه مریض همگی اومدن پشت استیشن پرستاری و  اعتراض میکردن که چرا نمیشه مریضشون رو ملاقات کنن.

با اینکه به من ربطی نداشت از سر کنجکاوی پرونده مریض" ممنوع الملاقات" رو نگاه کردم و دیدم که بیمار یه زندانیه و به دلیل اقدام به خودکشی در زندان بستری شده. بهر حال رفتار همراه های مریض برای من عجیب بود و حتی به پرستار تذکر دادم که همراها رو بیرون کنه اما خب اهمیتی نداد. خلاصه.... همونطور که من مشغول کارای خودم بودم دیدم سر و صدا شد و یهو همه همراهای اون مریض ریختن سر نگهبان مراقب زندانی و کلی کتکش زدن و همراه زندانی از بخش فرار کردن. منم که مدیونین فکر کنین از جام 1 سانتیمتر جابه جا شدم، بهر حال اولین تجربه ام بود !... تو این فکر بودم که چی شده و کی کی رو زده و کی فرار کرده که یهو  "بنگ" صدای تیر اومد!

درسته که اون زندانی فرار کرد و پلیس نگهبان زندانی به جرم شلیک کردن به مظنون(!) به زندان افتاد اما خداییش با کار خونواده طرف حال کردم!


 
 
خط مقدم
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ،۱۳٩٢
 

یادمه اینترن گوارش که بودم یه شب تو کشیکم ساعت 5 صبح بهم زنگ زدن که بپر بیا اورژانس مریض بد حال اومده.

وقتی رفتم پایین دیدم یه مریض میانساله که داره خون بالا میاره. همه با فاصله یک متری وایستادن و منتظر منن!

رزیدنت محترم در کنج اتاق CPR با رعایت دوووور ترین فاصله ممکن وایستاده و دستاشو زده به کمرش.

و دستور میفرمایند که: دکتر NG اشو بذار دیگه! خدا بیامرزه پدر یکی از پرستارا که اومد در گوشم گفت مریض هپاتیتیه و واریس مری داره....تازه حساب کار دستم اومد و دو زاریم افتاد...

حالا بماند که من 2 ساعت با این کلنجار رفتم تا براش NGT بذارم و نشد و مریض فرت و فرت خون بالا میاورد و من نمیدونم چطوری چندشم نمیشد و بعد از کلی تزریق مایع و خون و... کُد خورد و کلی ماساژدادیم و برگشت  و رفت ICU و......تموم مدت این رزیدنت عزیز ما هم در همون فاصله در همون ژستِ خون رزیدنت از اینترن رنگین تره وایستاده بود.

حالا خوبیش این بود که کامنت نمیداد وگرنه جفت پا میرفتم تو شکمش!

پ ن:

CPR: احیا

NGT :لوله ای که وارد معده می شود.

رزیدنت هم که دانشجوی تخصصه و گفتن نداره


 
 
حس 2
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ،۱۳٩٢
 

حس روزی که کشیک اورژانس بودم و یه پسر 16 ساله رو با شکایت از دست دادن حافظه آوردن بودن و من هر تستی میتونستم انجام دادم از توکسیکولوژی( تستی که نشون میده فرد دارویی یا موادی مصرف کرده یا نه)گرفته تا سی تی اسکن مغزی . ولی بعد از 5 ساعت کلنجار رفتن با مریض فهمیدم سر کار بودم....

با مامانش دعواش شده بوده.....

خنثی


 
 
حس1
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ،۱۳٩٢
 

حس روزی که نیم ساعت پیش مهناز نشستم و دستاش رو ماساژ دادم و یک ساعت بعدش کُد خورد....

 

پ.ن

مهناز دختر 18 ساله ای بود که در بخش ICU به علت سرطان( رابدومیوسارکوم) فوت شدفرشته


 
 
خنده رو از لب این دل ناشاد بگیر...
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ،۱۳٩٢
 

هر وقت چاووشی میخونه دلم میخواد همه خاطرات رو بالا بیارم.

.....................................................................................................

دیروز یاد خودم افتادم که چقدر مظلوم بودم!! یه استاد اطفال داشتم فوق تخصص کلیه. با من خیلی لج بود.دلیلش رو هنوز نمیدونم. یادمه یه روز رزیدنتمون  یه  Order (دستورات پزشکی در پرونده بیمار) اشتباهی گذاشته بود. فرداش اومد و اون رو خط زد و درستش رو نوشت. اما کار از کار گذاشته بود و یه عکس اشتباهی از مریض گرفته بودن. رزیدنت زیر بار کاری که کرده بود نرفت. دکتر اومد وایستاد وسط بخش.جلوی پزشک و پرستار و مریض از سر تا پای من رو شست و پهنم کرد جلوی آفتاب خشک شم.

منم فقط نگاش کردم و رفتم تو پاویون اشک ریختم.

حتی وقتی رزیدنت رفت و اشتباهش رو توضیح داد، از من عذر خواهی نکرد.

براش یه پلاکارد زده بودند" حاج... بازگشت شما رو از مکه منوره و...." . من فقط به یاد اشکام افتادم.

.......................................................................................................