خاطرات دکتر کوچولو

خ مثل خدایی که هیچوقت با من نیست
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳٩٢
 

بعد از یه کشیک مزخرف تو اتاق نشستم و به حرف بچه ها گوش میدم. حتی در بسته اتاق هم نمیتونه صدای قهقهه بچه ها رو فیلتر کنه. حتی در هم با من لج کرده و صداها را واضح تر میکنه. بچه ها دارن برنامه ثبت نام و کارای اداری اشون رو با هم چک میکنن. اره خب اونا از ماه دیگه رزیدنت اند...

سرم رو محکم تو بالش فشار میدم که کسی حتی صدای نفسم رو نشنوه. میدونم همیشه ادما روزای سختشونو فراموش میکنن ، اما تحملش "الان" برام سخته.

 

دلم یه دل سیر گریه میخواد.....یه مدتیه عادت کردم بدون اشک گریه کنم.