خاطرات دکتر کوچولو

فردایی نزدیک
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳٩٢
 

یادمه یه روز که بخش مسمومیت بودم از "ستاد هدایت" بهم زنگ زدن که یه آقای 35 ساله با مسمومیت "ارگانوفسفره" رو میخوایم براتون بفرستیم.

منم مریض رو پذیرش دادم. ساعت 1 بعدازظهر مریض رو آوردن . با GCS=5. هر چی بو کردم مریض بوی ارگانوفسفره نمیداد. خانواده اش هم میگفتن اصلا قصد خودکشی نداشته.رفته بوده کوه یهو زنگ میزنه که من دارم میمرم و قطع کرده.

من گیج شده بودم اما گفتم من این مریض رو پذیرش نمیدم!! همون موقع سوپروایزر که یه آقای میانسال و مومن با محاسن سفید بود اومد جلو و کلی اصرار کرد که خانم دکتر حالا که اومده ، ببرش تو بخش یه فکری به حالش کن.

من بردمش بخش و آزمایشاش رو نوشتم.همش فکر میکردم لابد اپیوم توکسیسیته است چون متخصص نورولوژی زیر برگه اعزام رو امضا زده بود که مریض مشکل نورولوژی نداره.

ساعت 4 بعدازظهر رفتم مریض رو ببینم. دیدم نگاهش کونژوگه شده، سریع زنگ زدم رادیولوژی و برای سی تی اسکن هماهنگ کردم.

بعد از دیدن کلیشه ها، مریض رو به بخش نورولوژی انتقال دادیم. مریض سکته مغزی هموراژیک کرده بود.

...................................

امروز صبح شنیدم اون سوپروایزر مهربون که اگه اصرار نمیکرد الان اون مرد جوون مرده بود، در کربلا  طی حمله تروریستی شهید شده.

روحش شاد...


 
 
تصمیم
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩٢
 

دیروز تو فیس بوک یه سوال پرسیده بود. "دوست دارید به گذشته سفر کنید یا آینده؟"

امروز اما من به تنها چیزی که فکر میکنم، تصمیم اشتباهی بود که در 18 سالگی گرفتم.

به اندازه ای پشیمونم که تنها چیزی که مانع میشه سرم رو به دیوار بکوبم ، حضور بابا و مامان تو خونست.

دلم میخواد با یکی درد دل کنم. بگم من پشیمونم.

من از پزشک شدن، پشیمون شدم...


 
 
مرگ آرزو یا آرزوی مرگ؟
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩٢
 

خدایا منو ببخش...

اما دیگه دوست ندارم...

تو اون خدای "عادلی" که همیشه میگفتی ، نبودی...

تو انگار اصلا خدای "من" نبودی.

 

پی نوشت:

امسال  رشته دلخواهم تو امتحان دستیاری قبول نشدم.

(این توضیح رو برای آدمای سطحی نگری نوشتم که چیزای دیگه ای فکر کرده بودن. براشون متاسفم....)