خاطرات دکتر کوچولو

دوران سربازی بدون خاطره...
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳٩٢
 

۱/۵ ماه از این سربازی اجباری گذشت. الان شب جمعه است و من دور از خونه, تک تنها وسط بیابون خدا توی اتاقی که دور تا دورش پرده های ضخیمه نشستم و تنها همدمم گوشیمه. نمیگم تحملش سخته اما واقعا شرایط عادی نیست. 

تواین وضعیت درس خوندن بنظرم مضحکه اما میدونم بعدا پشیمون میشم..واسه همین همینجا به خود تنهام قول میدم این دو ماه باقیمونده رو با تمام توانم تلاش کنم.

تصوراتم در مورد مردم روستایی کلا عوض شدهه!!مردم روستای ما اغلب مبتلا به فشار خون و قند و چربی هستن و اینو افتخار میدونن. هر ۳ماه واسه چک اپ میان و دارو میگیرن اما اصلا به رژیم غذایی اعتقاد ندارن!!! 

بچه ها اغلب کوچک تر از حد نرمال سنشون هستن.تغذیه نامناسب, ازدواج فامیلی افراطی و مصرف بیش از حد دارو رو علتش میدونم. وقتی یه مریضا این نکات رو توضیح میدم, میخندن!! به دندونای زرد مسواک نزدنشون خیره میشم و شونه هامو بالا می اندازم...