خاطرات دکتر کوچولو

سرنوشت
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳٩۱
 

قضیه اینه که فقط یک بار تو زندگیت پیش میاد که یکی بهت پیشنهاد ازدواج بده و اون یک نفر هم کسی باشه که تو منتظرش بودی.

خواهر مهندس عزیزی روزی 10 تا اس ام اس برام میزنه که بذارم یه بار دیگه بیان خواستگاری.دخترش کلی قربون صدقه ام میره که دایی من میخواتت. میدونم که هر کسی آرزوشه با اون ازدواج کنه. اما من عاشقش نیستم.

با اصلا دکتر .ک رزیدنت روان! هر چی به خودم فشار میارم نمیتونم عاشقش بشم. یعنی ممکنه منم مثل بقیه نیمه گمشده ام رو پیدا کنم؟

.................................................... 

این روزا بخش داخلیم. حال خوشی ندارم.سینا بخاطر کشیک خریدن و پول جمع کردن اعصابمو خورد میکنه. خدا نکنه روزی بیاد که وجدانمو با پول عوض کنم.


 
 
پایان بخش مسمومیت
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ،۱۳٩۱
 

اینقدر از آدمهای ضعیف بدم میاد که خدا میدونه! توی این 18 روز همه جور خودکشی تو همه سنی دیدم اما دیگه روز آخری کفرم در اومد...

ساعت 3:30 نصفه شب زنگ زدن که بیا مریض داری...منم خواب آلو و گیج و منگ رفتم اورژانس...یه دختر 17 ساله واسه اینکه باباش نذاشته بود با دوست پسرش ازدواج کنه جوهر نمک خورده بود.

کاراش و کردم و دختر رو فرستادم بخش. ساعت 4:30 صبح بود و منم واقعا کلافه بودم که چرا باید این وقت صبح سر یه مورد بیخودی خودشو بکشه .

در اتاق و بستم و بهش گفتم ببین دختر جون! فکر نکن تو تنها عاشق روی زمینی. منم یه روزی عاشق یکی بودم. اما یه ماه نشد که فهمیدم به درد عاشقی نمیخوره ولی با این وجود یه سال تموم گذاشتم خونمو بمکه ، اعصابم و خورد کنه ، ازم سو استفاده کنه....

گذاشتم تا دلم بسوزه، اینقدر بسوزه تا واسه همیشه جاش رو تنم بمونه، که هیچوقت یادم نره که یه پسر ارزش هیچی رو نداره ....حتی یک قطره اشک.

در و بستم و از اتاق اومدم بیرون. نمیدونم حرفامو فهمید یا نه، شاید اونم به اندازه من احمق هست که تا وقتی جیگرش نسوزه و بوی گندش دماغش رو پر نکنه، دست از سر پسرای مگس وار، برنداره.

 

خدایا مراقب دخترا باش. مردیم از بس گول خوردیم . پس کجایی؟


 
 
خدا
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ،۱۳٩۱
 

منو گذاشتی تو رودروایسی یا واقعا بهم امید میدی که همین راه درسته؟

ازت ممنونم.

...................

نه... واقعا قد اتفاق تو کوتاه نیست ... 


 
 
A Good Day
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳٩۱
 

وقتی آوردنش اورژانس بیهوش بود و خر خر میکرد .میگفتن آسپیره هم کرده و وضع ریه اش داغون بود. 250 تا قرص خورده بود. سریع معده اش رو شستشو دادم و ABG گرفتم. نمیدونستم اثر کدوم دارو الان روش بیشتره. قندش به 50 رسیده بود. بردمش بخش.

کد خورد.تو اورژانس همه بهم گفتن نرو، با اون وضعش نمیمونه. اما هنوز 10 تا ماساژ نداده بودم برگشت. فرستادمش ICU.کلی رفتم و اومدم . 100 بار با پرستارا دعوام شد.

 

امروز که سر و مر و گنده رو تخت نشسته بود و گفت دکتر خیلی برام زحمت کشیدی ، احساس غرور کردم. از اینکه این همه غر زده بودم و از پزشک شدنم پشیمون بودم خجالت کشیدم.

من یه پسر 29 ساله رو که همه ولش کرده بودن که بمیره رو نجات دادم.

خوشحالم.