خاطرات دکتر کوچولو

غرور و جدایی....مسئله این است!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ،۱۳٩٠
 

خیلی بده تو محیط کار عاشق کسی بشی.ما دوتا هر روز همو میبینیم.سلام علیک میکنیم. تو مورنینگ زیر چشمی همو میپایم.تو آسانسور قلبامون تند تند میزنه و الکی خودمونو مشغول میکنیم. اما هیچوقت حرف دلمونو نمیزنیم. واسه همینه که 3 ساله هر روز باهمیم و تنها!

..................


 
 
 
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳٩٠
 

توی این خونه پوسیدم خدایا

مگه دیوار اینجا در نداره

چقدر باید تحمل کرد بی عشق

مگه دنیا درو پیکر نداره

.............................................................................

بخش عفونی اطفال هم به بدترین شکل ممکن تموم شد.از بس که ما بی حال و بی بخار بودیم.اه حالم بهم خورد!

 

یه دختر خوشگل کوچولو با 12 روز تب  قطع نشده بستری شده بود. دو روز با این بچه کلنجار رفتم. فکر میکردم کاوازاکیه.همش میرفتم بثوراتشو چک میکردم. امروز دیدم راش هاش وزیکولر شده.....

تشخیص آبله مرغان گذاشتیم و من در وحشت!!! بابا وسط امتحاناست ها

.......................................................

هیچ حرفی ندارم.هیچ حسی ندارم.امین رو تو خیابون دیدم. بهم اس ام اس زد.جوابشو ندادم.

اصلا من از پسرای خوشگل متنفرم. به کی بگم؟ 

......................................................



 
 
مرگ رویاها
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠
 

روزی که دوستیتو با یه پسر شروع کنی،اون روز ،پایان همه سادگی هاست.پایان رویاهای شیرینت که عجیب مزه توت فرنگی میداد ...دوستی های خارج از عرف حقیقتا از درک ما ایرانیها خارجه.ما یک سری دختر و پسر بی عقلیم که از روی کنجکاوی و تجربه ای که مزخرفترین اتفاق زندگیه به سمت هم کشیده میشیم.

آرزوهای منم در کوچه پس کوچه این کنجکاوی و سادگی گم شد.من چیزی نمیخواستم جز محبت کردن و محبت دیدن.اما چیزی به جز دروغ و خیانت و جدایی ندیدم. حالا منم یه گرگم. گرگی که دیگه به هیچ مردی نمیتونه نگاه کنه.

............................................................

همش به این فکر میکنم در آینده یه بچه رو به فرزندی بگیرم یا اونم قراره بشه بلای جونم و از همه چیز زده ام کنه؟

............................................................

نمیدونم دندون کنده رو چطوری میخواستی بذاری سر جاش تا ریشه بگیره؟ کی میخوای عاقل شی؟ 

خدا جون کم زجرم بده.بسمه


 
 
درمانگاه اطفال
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ،۱۳٩٠
 

این دو هفته درمانگاه بودیم.ای بد نبود.البته همه مریضا یا سرماخورده بودن یا دیاره داشتن.کلا بنظر نمیرسه کشیک سختی داشته باشه. همه دیاره هارو سرم میزنی با زینک سولفات مرخص میکنی. همه وومیتینگ ها رو ب 6 میزنی. شیر خوار تب دارم بستری میکنی و والسلام!!!

چندتا نکته خیلی مهم این چند هفته یاد گرفتم:

1.پزشک همیشه باید خوش اخلاق باشه و لبخند بزنه.حتی اگه شب کشیک داشته یا تو خونه با شوهرش/زنش دعواش شده.این باعث میشه همه نسبت بهش یه حس خوب داشته باشن.

2. همیشه همه معاینات رو انجام بده. حتی اونهایی رو که لازم نیست. من خیلی تنبلی میکردم اما خدا خواست اهمیتش رو فهمیدم.

یه پسر بچه 7 ساله با آتاکسی اومده بود. من معاینه آتاکسی رو انجام دادم. دم آخری با اکراه گفتم بذار ببینم gag داره یا نه! درکمال ناباوری کلا گگ نداشت!

آخرشم تومور ساقه مغز دراومد اونم فقط با همین آزمایش ساده بهش شک شد!!!!!!

دیروزم یه پسر 4 ساله اومد.باباشم کلا out of garden بود! هر چی میگم چی شده؟ جواب نمیده. فکر کردم سرماخورده.گوش و گلوشو دیدم چیزی نداشت.اومدم نسخه رو بنویسم که همینطوری شانسی گفتم سرتو بیار بالا....ییییهو دیدیم اووووه اوووه یه کیست 2*3 زیر گلوشه و داشت miss میشد!

یک کلام.......ph/E کامل باشه لطفا! مدیون نمونین دکترای عزیز!


 
 
کلاس پزشکی قانونی
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳٩٠
 

آقا من نخوام انواع روش های خودکشی،مدل های مختلف غرق شدگی،دارآویختگی ،قتل با اسلحه،کودک و آزاری و تعیین زاویه تفنگ با مشاهده شکل قطره های خون روی دیوار (!) رو بدونم،باید کی رو ببینم پلیز؟

آقاجون من آدمم ها! سنگ نیستم که!حق دارم شبا راحت بخوام.

لطفا رسیدگی کنید!


 
 
دانشگاه =بدترین دوران زندگی من
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳٩٠
 

مشکل اساسی من تو زندگی اجتماعی ام اینه که همیشه به دیگران احترام میذارم. چون احترام دیدن رو یه حق اساسی برای هر فردی میدونم. رو همین دیدگاه فوق العاده رو حرفها و رفتار های اطرافیانم  حساسم  .

همیشه با کسانیکه آشنا میشم نهایت سعی ام رو میکنم که بهشون محبت کنم. هر کاری که بتونم میکنم.شاید همین باعث میشه اونها پرتوقع بشن و انتظاراتشون بالا بره.اونقدری که وقتی خواسته اونها از مرز شان و احترام من عبور میکنه و من جوابی میدم که انتظارشو ندارن ....اونوقت من خیلی سریع اونها رو از لیست اطرافیانم خط میزنم و رابطه  امون تیره میشه....این چیزیه که سرکوفتشو همه به من میزنن....تو دوستی نداری......

نکته اینجاست که من همیشه فکر میکنم حق با منه...چون اونها از مرز حفظ  شان من گذاشتن...و اونها منو متهم میکنن......حالا من اینجام با تعدادی دوست قدیمی که الان دشمنم شدن و دوستان اونها که بی دلیل به طرفداری از دوستشون با من سر سنگینن.

واقعا من باید بخاطر دوستانی که دیگه برام ارزشی ندارن از حقوق خودم بگذرم؟

چقدر دوستی مهمه؟ و چقدر تعیین مرز درسته؟ کاش یکی بهم کمک میکرد....