خاطرات دکتر کوچولو

روزمرگی یا تجدد؟
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ،۱۳٩٠
 

چند وقتی میشه که دچار یه تعارض درونی شدم! همش فکر میکنم من این همه پول خرج میکنم که لباس های شیک و به روز  بخرم که چی بشه؟

واقعا دارم اینا رو برای خودم میخرم یا اینکه دو نفر ببینن و بگن به به چه لباسی ؟

نمیدونم چطوری بفهمم که کدومش درسته ،چون واقعا نمیارزه بخوام بخاطر حرف دیگران کلی وقت بذارم توی مغازه ها برای خرید ....کلی وقت بذارم توی خیابونا واسه نشون دادن اونها...و کلی پول ایضا....

چند وقتی میشه که ترجیح میدم بشینم خونه و درس بخونم....شاید تا وقتی به جوابم نرسم همون لباس های قبلیمو بپوشم و .....احساس تجدد کنم....


 
 
خدایا شکر!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ،۱۳٩٠
 

مهدی یکی از دوستان من توی شبکه فیس بوکه. از وقتی درخواست دوستیشو accept کردم بدم نمیومد باهاش دوست شم.وقتی زمینه اش فراهم شد و خواستیم که باهم آشنا شیم،دوست دوران دبیرستانم توی فیس بوک بهم مسیج داد و ابراز آشنایی کرد.بعد از دو سه بار تعریف کردن ،بهم گفت با مهدی دوست بوده و هنوز عاشقشه و ازم خواست بهش بگم مهدی با کسی دوسته یا نه......

اینطوری شد که من نتونستم در حق دوستم نامردی کنم و  فاتحه دوستی شروع نشده رو خوندم.

با اینکه بعدها از دوستم شنیدم که اخلاق مهدی هم مثل اخلاق"دندون چرکی" خودمه اما حقیقتا مهدی دو تا نصیحت بهم کرد که هیچوقت فراموش نمیکنم.

یکیش اینکه :" هیچوقت به دوستی که تموم شده بر نگرد "

و دومین نصیحتش این بود که" با کسی برو بیرون که ارزش داشته باشه ،کسی که جربزه داشته باشه ازت حمایت کنه."

.................................................................

بدترین صحنه ای که چند روز اخیر دیدم نوشته ای روی یه اسکناس 5000 تومانی بود که روش نوشته بود: 

به خاطر این اسکناس دیشب پدرم من رو به صاحب خونه ام سپرد

....دلم ریش شد....خدایا به هر بلایی که میخوای منو دچار کن....اما منو گرفتار  یه بی غیرت نکن.........

خدایا بخاطر همه چیز هایی که بهم دادی و همه چیز هایی که ندادی شکر...


 
 
بخش نوزادان
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩٠
 

دیروز چشمام ورم کرد و دکتر بعد از دیدن پشت پلکم گفت چشمم آبسه کرده.منم امروز نرفتم بیمارستان و با چشم" تا به تا "نشستم درس خوندم

میدونی؟ همش فکر میکنم عبادت کردن فقط نماز و روزه نیست. وقتی تو با چشمای پر درد، دید تار و حال توکسیک ،کتاب باز میکنی و درس میخونی.....یا وقتی همه میرن دیدن فیلمی که خیلی وقته منتظری بیاد تو سینما،تو میمونی خونه و تست میزنی و درس میخونی و کنفرانس حاضر میکنی....وقتی همیشه و همیشه از ترس miss نکردن مریضا و نجات جونشون اینقدر میخونی که دل همه به حالت میسوزه،یعنی داری عبادت میکنی...

شایدم من اشتباه میکنم.....نمیدونم

...............................................................................................

بخش نوزادان بنظر میاد جالب باشه. اما وقتی میری تو NICU و کلی نوزاد در حد مینیاتور میبینی که وصلن به دستگاه و با دیسترس شدید نفس میکشن،قلبت میریزه پایین.

اصلا میترسم نگاشون کنم. دست که اصلا نمیزنم. همش میترسم الان دست و پاش بشکنه.بعضیاشون به آدم نگاه میکنن قلبت وایمسته.میگی خدا جون این آدمه؟ چرا اینقد کوچیکه. یه چی میگم ،یه چی میشنویاااا

..............................................................................................

تا امروز که خونه تنها مونده بودم و یکم وقت آزاد تر داشتم که فکر کنم، یاد "دندون چرکیم" نیفتاده بودم.چقدر مرز بین "عشق  " و " نفرت " باریکه.

اینقدر ازش متنفرم که نمیخوام یه لحظه هم یادش بیفتم....عقم میگیره از یادش،حرفاش،کاراش....

دندون چرکی:تبریک میگم ،تولدم داره میرسه و پول یه شاخه گلی که میخواستی برام بخری موند تو جیبت. فتح بزرگیه. به خودت افتخار کن که اینقدر زرنگی...(و ایضا "گدا")


 
 
پایان نامه طلسم شده!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳٩٠
 

این پایان نامه رو اعصابمه. این دکتر ممانی رو نرومه.کلا اعصاب مصاب ندارم! بابا شیش ماهه یه موضوع نداده به من!کشت منو این.دیروز قاطی کردم نشستم کلی گریه کردم .از خونه هم نرفتم بیرون. شب واسه خودم یه شام مفصل درست کردم و گفتم به درک که موضوع ندارم. اصلا من پایان نامه نمینویسم!

--------------------------------------------------

یه دندون لق دردناک داشتم- بهروز- کندمش انداختمش دور. الان حالم خیلی خوب شده. عفونی شده بود شدید ممکن بود سپسیس کنم.

-------------------------------------------------

آقا از وقتی عکس ما رو زدن دم در دانشگاه- واسه تبریک المپیاد و اینها- همه از ترس اینکه نکنه لازم شه بهم تبریک بگن ،نمیان جلو احوالپرسی! بابا دست بردار! خوبه حالا اول نشدم

-----------------------------------------------

بخش نورو اطفال هم تموم شد و از شنبه میرم نوزادان. خیلی خسته میشم. اما خداروشکر به درسم میرسه حتی اگه 17 روز باشه بیرون نرفته باشم- به جز روزی که با دندون عفونیم رفتم بیرون و از دماغم در اومد-......پزشکیه دیگه کشک که نیست.

----------------------------------------------

خدایا ازت متشکرم.واسه همه چیزایی که بهم دادی و همه چیزایی که ندادی....


 
 
بخش اطفال
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳٩٠
 

3 ماه بخش اطفال بودن جدای از همه آموزش های خوب اتند های اطفال،خیلی شیرین نیست. دیدن اون همه بچه با انواع و اقسام آنومالی و وضع خراب روحیه آدمو خراب میکنه.

هنوز نگاههای اون بچه میکروسفال رو که توی وضعیت اپیستوتنوس بهم نگاه میکرد رو یادم نمیره. واقعا سخته بهش نگاه کنی و به مادرش بگی به درمان جواب نداده.

خیلی چیزا تو این 3 هفته دیدم که نمیخوام اینجا بگم.واقعا حتی نوشتنش هم سخته.

خیلی درگیر درسام. از صبح بیمارستانم .تا 4 کلاس دارم.بعدشم میام خونه بدو بدو درس میخونم تا شب. همش فکرم اینه که  امتحان پره اول بشم.فقط خدا میتونه کمک کنه.خیلی خسته میشم. امروز که چشمام از بس درس خوندم ورم کرده!

با این همه خستگی میام به دلم فکر کنم اما چیزی جز زخم و درد نمیبینم.میدونی بهروز؟

تو بدترین اتفاق زندگی منی. چقدر خدا رو سرزنش میکنم که مهر آدم خودخواه و خود پسندی مثل تورو تو دلم گذاشت .و چقدر خودمو سرزنش میکنم که هر بار تورو میبخشم. تو لیاقت عشق منو نداشتی و نداری.من پشیمونم.پشیمون


 
 
وقتی خدا بخواهد...
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ،۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی