خاطرات دکتر کوچولو

یک فنجان قهوه در سکوت!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ،۱۳٩٠
 

اگه همه تلاشم رو کردم که المپیاد قبول شم...فقط بخاطر این بود که خوشحال بشی و چشمات برق بزنه و بلند بگی بهم افتخار میکنی

وقتی با خونسردی گفتی :خوبه دیگه میری یکم تفریحم میکنی...انگاری که یه سطل آب سرد رو سرم خالی کردن.....................................   

چیکار کنم خوشحال شی بابا؟

.............................................................

بالاخره امتحان عفونی رو هم دادم.خیلی خسته ام خیلی.

امین؟ من با تو چیکار کنم؟


 
 
Death
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠
 

دیشب از خواب بیدار شدم دیدم نفسم تنگه....قفسه سینه ام فشار میومد.اما اینقدر خوابم میومد اهمیت ندادم...

صبح حاضر شدم برم بیمارستان.توراه دنبال یه سوپر مارکت میگشتم یه آبمیوه بخرم که با قرصم بخورم،اما همه جا بسته بود....خیابون خلوت ...اصلا یه وضعی!

زدم کنار...وای خدااا....من مردم!دیشب سکته کردم و در جا...... 

خب من نمردم.اما واقعا اگه صبح بیدار شی و ببینی مردی،چیکار میکنی با این همه گناه؟

خدایا توبه توبه توبه

بهروز توام منو ببخش.


 
 
Dream
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳٩٠
 

 امروز صبح که از خواب بیدار شدم،احساس سبکی میکردم.

دیگه ازت کینه به دل ندارم

دیگه ببینمت بغض گلومو فشار نمیده و با غضب ازت رو بر نمیگردونم

دلم میخواد 10 سال دیگه صفحه فیس بوکتو نگاه کنم و به چهره جا افتاده ات بگم:

این همه وقت کجا بودی؟