خاطرات دکتر کوچولو

واقعاااااااا
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳٩٠
 

چقدر حقیرند پسرانی که :
نه جرأت دوست داشتن دارند ، 
نه اراده‌ی دوست نداشتن ، 
نه لیاقت دوست داشته شدن 
و نه متانت دوست داشته نشدن،
با این حال مدام
شعر عاشقانه می‌خوانند.....


 
 
 
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳٩٠
 

کاش میفهمیدم تو سرت چی میگذره

برای یه بارم شده ،تو بهم بگو


 
 
بابا روزت مبارک
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳٩٠
 

بابا نیستی که بهت کادو بدم

کی میای؟

روزت مبارک


 
 
من و قلب شکسته ام
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳٩٠
 

بخیه های قلبم هنوز جذب نشدن....با هر نفس درد بدجور تیر میکشه به همه جونم...


 
 
آخه چرا؟
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳٩٠
 

چرا همیشه سر امتحانا من باید با یکی دوست شم،آخر امتحانا کات کنیم؟ همیشه همینطوریه ها!انگار ماموریت الهیش اینه که گند بزنه به امتحانای منو بره.

خدایااا من یکی رو  از این امتحانهای الهی معاف کن. دیگه کشش ندارم....


 
 
هیچی نمیگم اصلا
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩٠
 

اگه میخواید از رشته پزشکی بیزار شید

اگه میخواید گند بزنین به دو ماه از زندگیتون

اگه میخواید شبا کابوس درمانگاه ژنیکو رو ببینید

.

.

.

بیاید به بخش زنان


 
 
حال من!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩٠
 

احساس میکنم منوپوز شدم!!!


 
 
کشیک زنان
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳٩٠
 

کشیک زنان با خستگی که از زایمان صبح و کلاس بعدازظهر و گرمای راه تو تنم مونده بود با دیدن رزیدنت گنده دماغ اوندفعه ای(!) صد برابر سخت تر شد.

مثل آدمایی که زیر آوار موندن،یه سلام نصفه نیمه کردم و ولو شدم رو صندلی و داشتم فکر میکردم چرا از بین 10 تا رزیدنت همش این میخوره به پست من.

مدام غر میزد و با مریضا دعوا میکرد.همش به رزیدنتای ارشد بد و بیراه میگفت و خودش رو لعنت میکرد. دلم میخواست همچین یه هوار سرش بکشم .....حیف....

یه دختر 17 ساله و یه زن 52 ساله باردار اومده بودن اورژانس....طفلکی فکم از بس افتاده رو زمین شل و ول شده دیگه جا نمیره.....

........................................................

صبح رفتم اتاق لیبر...منتظر شدم یه خانم فارغ شه. همش به این فکر میکردم که توی تلویزیون زنا بیشتر جیغ و داد راه میاندازن تا اینجا ...این بیچاره ها جرئت نداشتن جیک بزنن بس که پرسنل خوش اخلاقن!

آخرشم بعد از یک ساعت نی نی خوشگلم دنیا اومد....اسمشم گذاشتم ماریسا! 

پاهاشششششو بگو...

جیگر

 


 
 
my first baby
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳٩٠
 

اولین نی نی خوشگلی که دنیا اومدنش رو دیدم (چون سزارین بود تو بدنیا اومدنش هیچ دخااالتی نداشتم )، یه دخمل خوشگل بود ! طفلکی فکش میلرزید...کوچولو .....

آخی....منو زودتر از همه دیددددددد .یادش میمونه؟ هه هه

جیگرشو.کاش میدزدیمش!


 
 
بدترین بخش ممکن!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳٩٠
 

به جرئت میگم بخش زنان بدترین بخشیه که تا حالا داشتم.اگه بخش قلب توی مورنینگ گزارش میدادن که 30 نفر مراجعه کردن و 9 نفر بستری شدن،اینجا مینویسن 87 مراجعه و 45 بستری!!!

شنیدنش آسونه ها....فکر کن رزیدنت و اینترن کشیک باشی و 87 نفر از عصر تا صبح بی وقفه بیان اورژانس. چندتاشون میرن LABOR و چندتاشون سزارین خدا میدونه.

عصری کشیک وایستاده بودم. با یه رزیدنت گوشتلخ و یه اینترن پسر که فقط سوت میزد(کوفتش بشه همش بیکار بود.کاری نداشت بکنه)

تند و تند مریض با درد شکم میومد و بعد از معاینه که با جیغ و داد همراه بود میرفت اتاق لیبر که بعد ازفحش دادن به شوهر بیچاره اش فارغ شه.

از گرما و خستگی روی صندلی ولو شده بودم که یه زن مسن رو دیدم که دم در اتاق وایستاده بود. فکر کردم همراه مریضه. تو چهره اش درد بود اما فکر میکردم نگران دختر حامله اشه. 

اومد نشست رو صندلی و گفت بارداره و الان درد و خونریزی داره! فک ام رو از رو زمین جمع کردم و با گلوی خشک شده ازش پرسیدم چند تا بچه داره.گفت این پنجمیشه.

ناله کردم که آخه واسه چیته؟ 

سونوگرافی رو از دستش گرفتم و دیدم EP ئه. گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

دکتر تا دید حاملگی خارج از رحمه،دستور فوری انتقال به اتاق عمل رو داد.2 دقیقه نگذشته بود که زن روی صندلی بیهوش شد و فورا منتقلش کردن.من اومدم خونه و نمیدونم عملش چطور شد.

نمیدونم واقعا یه روش جلوگیری از بارداری اینقدر سخته که یه زن تو این سن ترجیح میده بار دار شه و جون خودشو به خطر بیاندازه یا یه زن 27 ساله  از پیچ گوشتی واسه سقط استفاده کنه اما اون یه دونه قرص رو نخوره؟

ای خدااا....


 
 
lucky luck
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳٩٠
 

چقدر خر کیف شدم وقتی یه دانشجوی تخصص ارتودنسی ازم خواست باهاش بیشتر آشنا شم....منم کلی ذوق کردم و رنگ به رنگ شدم. فامیلیشو میدونستم اما هیچوقت نشده بود بخوام اسمشو بدونم...

اسمشو که صدا کردن.....چند دقیقه سکوت و....تا الان از کما در نیومدم.....

کاش یه محمدداشت اولش ....یعنی به نظرت اسم اینقدر مهم هست که قیدشو بزنم؟


 
 
فال قهوه!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ،۱۳٩٠
 

امروز واسه اولین بار تو عمرم فال قهوه و ورق گرفتم.خیلی ذوق داشتم!

واقعا نمیدونم چقدر ممکنه این چیزا درست باشه. اما خلاصه گفت 2 سال دیگه با یکی که عاشقشی و تحصیلات بالایی داره  ازدواج میکنی و میری خارج از کشور!!!

گفت بین دو نفر مستاصل میمونی!!! بابا نه که نمیاین ،نه به وقتی که میاین دوتا دوتا میاین؟ ای باباااا

اما نامرد گفت واسه تخصص به خاطره یه مرد یه وقفه برات میافته.اون مرده کیه بکشمش؟ خودش بگه!

.......................................................

امروز رفتیم بخش زنان. چقدر شلوغه خدا جون.فکر میکردم شلوغتر از بخش قلب جایی نیست. اصلا از رشته زنان خوشم نمیاد. ایییییییی...سبز

حالا بعدا  از سوژه های بخش میگم.


 
 
یک روز خوب
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳٩٠
 

اگه بخوام راستشو بگم واقعا از اینکه بخش پوست تموم شده ناراحتم.خیلی عالی بود.اصلا استرس نداره .همه چیز شدیدا OKبود!

فقط یه اعصاب خوردی داشتم! تازه فهمیدم چقدر اذیت کننده است که یه خواستگار داشته باشی که مقامش از تو بالاتره و نتونی هیچ جوره مخالفت کنی.

رزیدنت پوست ازم خوشش میومد و من واقعا اذیت میشدم.هر سوراخ سنبه ای آدمو گیر میاورد شروع میکرد حرف زدن و کلافه ام میکرد.نمیشه که به رزیدنت ارشد بگی مزاحمم نشو!!! میشه؟

همش فکر میکنم همه آرزوشونه الان جای من باشن و با یه متخصص پوست ازدواج کنن. اما من روحم خسته تر از اینه که بخوام دوباره یه پسر رو توی قلبم جا بدم. 

خداروشکر دکتر سال آخر بود و دوره اینترنی بخاطر اینکه جواب درخواستشو نداده از بخش زدم بیرون تنبیهم نمیکنه.

 

اگر با کسی نیست خوشحال نباش، وقتی تنها مانده یعنی هنوز نتوانسته است تو را ببخشد و برود...