خاطرات دکتر کوچولو

!Happy valentine
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳٩٠
 

دیشب خواب کوتریموکسازول رو دیدم. فکر کنم عاشقش شدم. اگه مقاومت بهش زیاد نشده بود شاید باهاش ازدواج میکردم!!!!!

.......................................................

یه فالگیر( یا همچین چیزی) بهم گفت "عشق یطرفه نمیشه" من که عشقم رو خاک کردم و رسما به مراسم تشییع جنازه اش رفتم , اما لامصب  بدون که اگه از رو عشق منو در آغوش نگرفتی, یه فاحشه ای.....!

.....................................................

آنارشیسم واقعی رو به این دنیا نشون میدم، بشین و نگاه کن.


 
 
 
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳٩٠
 

امروز به خدا sms زدم.

delivery اش هنوز نیومده...


 
 
 
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳٩٠
 

دنیای ما اندازه ی هم نیست....


 
 
تعطیلات با اعمال شاقه!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳٩٠
 

از 4 روز پیش که بخش ENT هم  بالاخره تموم شد و استیجری رفت به خاطره ها، فرجه یک ماهه من برای امتحان پره شروع شد. از شما چه پنهون دیگه تو فکر استریت شدن نیستم.اینطوری اعصابم راحته. من اگه میخواستم باید از اول استاژری درست حسابی میخوندم. مثل اطفال مثل زنان. اصلا مینور ها رو درست حسابی نخوندم!

مامانی ام هفته قبل فوت کرد. 6 سالی میشد که ندیده بودمش. نه اون خواسته بود. نه من.

هیچوقت برام مثل مادربزرک نبود. یادم نمیاد یه روز منو برده باشه بیرون یا مهمونی یا مدرسه! یادم نمیاد با هم دیگه فیلمی دیده باشیم. وقتی مریض بودم منو دکتر نبرد یا برام سوپ نپخت....

تنها خاطره ای که ازش دارم وقتیه که  10 سالم بود واسه سحری خواب آلود میرفتم طبقه پایین و سحری میخوردم. همش به این فکر میکنم که چرا همش به نماز و روزه فکر میکرد و نوه هاشو دوست نداشت؟

نمیخوام وقتی مردم همه بی تفاوت به هم نگاه کنن. نمیخوام بودن و نبودنم به حال مردم فرقی نکنه. من میخوام تو این دنیا تاثیر داشته باشم. 

اگه خدا بخواد....