خاطرات دکتر کوچولو

معجزه
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ،۱۳٩٠
 

هر وقت از همه چیز و همه کس نا امید شدی و  دیگه منتظر هیچ معجزه ای نبودی ، یادت بیار که یه دخترکوچولویی بود که دزدیده شد و خدا میدونه قرار بود الان تو کدوم خیابون دست فروشی کنه یا تو کدوم پارک دنبال مشتری باشه، اما یه معجزه باعث شد  که اون الان  یه پزشک بشه . کسی که قراره دست خدا باشه برای نجات بنده هاش.

همیشه بگو "خدایا شکر"


 
 
آخرین کلاس دانشکده
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳٩٠
 

به همین سادگی آخرین جلسه کلاس های تئوری توی دانشکده تشکیل شد.

اشک چشمامو میگیره وقتی همه چیز عین یه فیلم از جلوی چشمم میگذره...

روز اول...کلاس آناتومی....امتحان علوم پایه....شروع استاژری....حالا اما 6 سال از اون روز گذشته و حتی ذهنم هم نمیتونه همه اتفاقات خوب و بد رو به یاد بیاره...

توی راهرو های پر پیچ و خم دانشکده راه میرم و غبطه روزهایی رو میخورم که منتظر بودم اینترن شم.

آخرین کلاس تئوری تشکیل شد و ما با کوله باری از خاطرات در کلاس رو بستیم. خداحافظ  شوخی و خنده های سر کلاس. خداحافظ بوی نسکافه های آنتراک .خداحافظ دانشکده پزشکی


 
 
خاکستری
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ،۱۳٩٠
 

آزموده را آزمودن خطا است

140 بار!

.............................................................

خیلی کلافه ام.خیلی. اصلا نمیدونم الان چیکار کنم؟ پره بخونم؟ اطفال بخونم؟ بخش بخونم؟ خیلی گنده! 

داغونم داغون

حوصله گفتن هیچی رو هم ندارم.همینه که هست!