خاطرات دکتر کوچولو

به یکعدد عقل نیازمندیم!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳٩٠
 

امروز با امین رفتم بیرون. کلی گشتیم.هر دومون خسته بودیم اما روی خودمون نمیاوردیم. نمیدونم چرا امین بهم شک داره. همش به شوخی خنده میگه میدونم با چند نفر دوستی! بابا به چه زبونی بگم با کسی نیستم؟

خیلی میترسم. میترسم همون اتفاقایی که با بهروز افتاد باز سرم بیاد.اصلا نمیدونم باید چیکار کنم که دوباره بهم ضربه نخوره؟میشه لطفا یکی بگه من چیکاااار کنم؟


 
 
من و تجربه
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
قلب
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩٠
 

حدودا ١٠ روزی میشه که رفتم بخش قلب.بخش پر استرسیه .با اینکه قلب رو دوست داشتم، اما دیگه دوست ندارم قلب بخونم. البته شاید تو مطب نشستن کار زیاد سختی نباشه. اما توی بیمارستان مکافاته.اون همه مریض.اون همه استرس مریض که MI نکنه. البته دکتر که ترسی نداره.بیچاره اینترن و رزیدنتن که باید دست و پاشون بلرزه که نکنه این مریضی که مرخص کردن بره خونه MI کنه.

چند روز پیش بالای سر یه مریض بودم داشتم پرونده اش رو میخوندم یهو تاکی کارد شد و وی تک کرد.توی CCU فقط یه پرستار بود. من که حسابی هول کردم.کاری بلد نبودم بکنم.فقط گفتم رزیدنت رو پیج کنین. خلاصه من رفتم خونه.صبح که اومدم دیدم مریض اگزپایر شده.خیلی ناراحت شدم.بیشتر به این فکر میکردم که اگه اینترن بودم چقدر برام سخت بود که مریضم از دست بره....

بخش خیلی شلوغه.نمیدونستم اینجا اینقده مریض قلبی داریم.اصلا بهم خوش نمیگذره. صبحها  دیدن بچه ها برام شده یه کابوس. سرم گیج میره و دستام میلرزه. فشارم میافته. نمیدونم کی قراره از این جهنمی که برام درست کردن خلاص شم. یاد بخش داخلی میافتم که چقدر با بچه ها میگفتیم و میخندیدم.چقدر خوش گذشت بخش روان. بعضی وقتا اشتباها رو نمیشه جبران کرد.اگه پیشنهاد زهره رو قبول کرده بودم الان اوضاعم خیلی فرق میکرد.یه چیزی میگم هیچوقت فراموش نکن

    هیچوقت از روی احساس تصمیم نگیر حتی توی کم ارزش ترین مسائل.و بدون کسی که امروز دوستته، میتونه فردا دشمنت باشه.


 
 
کدوم بهتره؟
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
خدا؟....یعنی پیشمه؟
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩٠
 

تمومه توانم رو جمع میکنم که فینت نکنم.نه چیزی نشده.من عادت دارم.

خدا پیش منه.خدا طرف منه.مگه نه؟احساس میکنم هر چی بیشتر اذیت شم،نور چشمام بیشتر میشه.همه گناهامو شستن....

دارم روی هوا راه میرم.پاهام رو زمین میکشه.اما من کم نمیارم.

خدا؟ صدامو میشنوی؟ الو؟


 
 
بهترین نوروز من
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳٩٠
 

عید همیشه واسه من یادآور دعوا بود!همیشه یه جروبحثی پبش میومد.اما امسال واقعا خوش گذشت.همه چیز عالی بود.خونه عمه اختر خوشگل و بزرگ و راحت بود.خودمون خرید میکردیم و سعی میکردیم به عمه کمک کنیم .همین شد که ١۴ روز کنگر خوردیم و لنگر انداختیم.عصرها میرفتیم بیرون.مهرشهر.کرج.گوهر دشت.تهران.

با بابا رفتیم سینما.اخراجیها رو دیدم.خیلی خندیدیم.کلی عکس انداختیم.کلی خرید کردیم.١٣ بدر هم رفتیم حیاط بساط پهن کردیم!!!!کوفته تبریزی درست کردیم.همسایه عمه هم آش درست کرده بود.خیلی چسبید.خیلی.

وقتی داشتیم برمیگشتیم خیلی دلم گرفته بود.نه واسه اینکه تعطیلات تموم شد.واسه اینکه بابا میرفت و من باز تنها میشدم.دیروز اینقدر گریه کردم که به هق هق افتادم.تحمل نداشتم توی خودم بریزم.اما الان حالم بهتره.هرکسی یه قسمتی داره دیگه.منم قسمتم دلتنگیه.....

امروز رفتم بخش قلب.وااااای یه بیمارستان همه اتاقاش پر مریض!یکی به من بگه چطوری از این همه بخش عادی،icu ,ccu من شرح حال بگیرم ؟هاااااان؟

 


 
 
سال نو مبارک
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳٩٠
 

سال ٩٠شروع شد و عید اومد .امسال فکر کنم سال من باشه نه فقط چون سال گربه است،آخه میگن سالی که نیکوست از بهارش پیداست و من واقعا الان از همه نظر خوشحال و راضیم.

امسال عید خونه عمه اخترهستیم.کرج.خیلی خوش میگذره.بابا هم هست اما واقعا به این فکر میکنم که نمیتونم باهاش زندگی کنم!!!!

عید ساعت ٣ بود وماهم تااونموقع بیدار موندیم و تعریف کردیم.روز اول عمه پری و پسراشو عروساش اومدن اینجا.با امین وخاله نوشین هم با وب کم حرف زدیم.دیروز رفتیم گوهردشت!عجب دختر پسرای خوشگلی داشت!!!!!!!بهروز کیه اخه.ازش ١٠٠برابر بهتر بودن اما قدر اون مغرور وخودشیفته نبودن.تازه یاد حرف هوجی افتادم که میگفت همدان کم خوشگل داره که بهروز فکر کرده کسیه!!!!

کاش تخصص تهران قبول شم.

فعلااااااا.