خاطرات دکتر کوچولو

تلخه تلخ مثل یاد تو...
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٩
 

یه روز توی تخت حفاظ دارم نشسته بودم و داشتم قایمکی با یه بسته کوچولویی که پیدا کرده بودم ور میرفتم.یه بسته پلاستیکی زرد رنگ که تقریبا نرم بود.گذاشتمش توی دهنم و مک زدم. خیلی باحال بود. یهو بسته توی دهنم باز شدو....یه شیره تلخ همه دهنمو پر کرد .بعدا فهمیدم اون یه اشانتیون شامپو بوده!!!!!یادمه اونروز خیلی گریه کردم.....

اونموقع من ۴ سالم بود........

١٩ سال گذشته........

امروز که توی خیابون دیدمت  دوباره همون مزه ارو حس کردم. تلخه تلخ مثل همه خاطره هایی که از تو دارم....


 
 
چهارشنبه سوری
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٩
 

امروز چهارشنبه سوریه و من خونه نشستم....فکر کنم آدم باید با خودش لج باشه که بخواد پزشک شه..آخه کدوم آدم عاقلی از همه لحظات خاطره انگیزش بخاطره درس میزنه هااااان؟ که چی؟ آخرشم میگن فلانی پزشک عمومیه ...ای خدااااا

فردا روز آخر بخشه. به همین سادگی یه ماه گذشت. خیلی این بخش رو دوست داشتم شاید متخصص عفونی شم!!!!!!

تنها چیزی که خیلی آزار دهنده بود تعداد زیاد پسرای جوونی بود که معتاد تزریقی بودن و اندوکاردیت میشدن. واقعا نارحت کننده بود که جای سالم زندگی کردن همچین وضع فلاکت باری داشتن طوریکه حتی جراح هم حاضر نمیشد براش چست تیوب بذاره. به کی حق بدم؟مشکل فقر نیست. مشکل نداشتن فرهنگ و خانواده ایه که راه درست رو نشون بدن...

.........................................................

یاد چهارشنبه سوریه ١٠ سال بیش افتادم....نگار اومده بود خونه ما....چقدر مزه داد...ترقه...فشفشه...آتیش....یادته قاشق زنی؟با اون چادرای گل گلی؟ چقدر بهمون شیرینی و شکلات دادن...آخ دلم برای دل ساده و بی غصه بچگیام تنگ شده


 
 
دهه هشتاد
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
 
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
تا کی؟
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
CPR با طعم ترس
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٩
 

 

امروز بالای سر یه مریض بودم و داشتم گرافی chest اش رو نگاه میکردم که یهو دیدم یه چیز سفیدی همه ریه راستشو پر کرده. پوز خند زدم و به اینترن گفتم نگاه کن این عکس رو چطوری گرفتن ها.با اینترن یکم خندیدیم و رفتیم به استاد نشودن دادیم. یهو استاد قرمز و سفید شد و گفت سریع یه مشاوره اورژانسی جراحی بنویس بیان چست تیوب بذارن ! مریض پنوموتوراکس کرده! نگو جای Tap پلور دیروزیه!

اینترن هم خووووونسرد رفت مشاوره بنویسه که پرستار اومد گفت کد بزنین!!!!!!!

یهو 10 نفر از ICU ریختن تو اتاق. منم که کوچولو (!) گم شدم بینشون. دیگه شروع کردن CPR کردن. مریض قلب نداشت.اما شوک دادن برگشت. دکتر و اینترن که یه سری زدن و رفتن. قرار شد جراح بیاد.نمیدونم چطوری پرستاره جرئت کرد گفت من چست تیوب میذارم براش!!!! منم دیدم اینطوریه زدم فرار! فکر نکنم کارش قانونی باشه. نمیدونم زنه الان زنده است یا اکسپایر شده! البته 90 سالش بود وضعش خراب بود ...اما من که حسابی هول کرده بودم.نمیخوام اینترن باشم و این اتفاقا برام بیفتهاسترس


 
 
face book چی چیه؟
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٩
 

امروز برای اولین بار فیلترشکن گرفتم و اولین کاری که کردم رفتم تو فیس بوک.نه واسه اینکه عضو شم. فقط میخواستم ببینم این فیس بوک چیه که بهروز ساعتها از وقتشو پاش میذاره.

رفتم....

بهروز رو دیدم......

عکسای جورواجورش رو دیدم.....کامنت دخترا رو .... تشکرهای  بهروز رو سر سری خوندم.....

کیه که بگه آسونه همه  این چیزا رو ببینی و قلبت آتیش نگیره؟ خیلی سعی کردم حسودی نکنم....مگه میشه؟دیشب بدجوری دلم هوای بوسه هاتو کرده بود...

بهروز باور کن زیبایی همیشگی نیست....

خدا جون کمکم کن سمت موبایلم نرم


 
 
عنوان؟
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٩
 

امروز صبح رفتم بیمارستان. ۴ عدد شانسه منه! آخه تختام همیشه خالیه نیشخند ظهرم رفتم کلاس زنان.توی درمانگاه امروز همه  یا بروسلوز داشتند یا هپاتیت!!!!

باید شروع کنم موضوع پایان نامه رو انتخاب کنم.بدم نمیاد عفونی کار کنم.

دلم واسه بابا تنگ شده.نمیخوای برگردی؟شبا خیلی دلم میگیره. فکر میکنم نفرین شدم که همه ازم دور میشن.هنوز موندم چطوری سرپام! چرا اینقد من پوست کلفتم؟ چرا نمیمیرم؟

شاید وقتشه منم  فلوکستین بخورم!افسوس


 
 
فاصله
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
من پر از انرژی ام!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٩
 

نه...راستشو بخوای نیستم.... انرژی ندارم.یکی لطفا یه رد بول بده دستم!!

تا این یه سال تموم شه حتما دق میکنم.نمیدونم خدا واسه چی داره عذابم میده.این همه گناه کردم که باید گیر اینا بیفتم؟لابد....

نمیدونم چرا مریضای عفونی رو دوست دارم،گرچه همه همراهاشون آژیته اند! یکی نیست بهشون بگه بابا صبر کن یه روزه مریضت خوب نمیشه. خوبیش اینه که این بخش خیلی کم اکسپایر میشن و با خیال راحت با مریضا گرم میگیرم.

 امروز یه زن جوونی رو دیدم هپاتیت بی داشت طفلکی از شوهر معتادش گرفته بود. چقدرم پر رو بود شوهره.دلم میخواست خرخره اشو بجوم.فردا تعطیلم. باید سعی کنم ریلکس باشم وگرنه اینطوری ٣٠ ۴٠ سالگی سکته رو زدم....

خداجون...کمکم کن

جون من...تنهام نذار ...من فقط تورو دارم...