خاطرات دکتر کوچولو

بوی ماه مهر
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳٩٤
 

بالاخره سال اول رزیدنتی تموم شد و از ماه بعد وارد سال دوم میشم. به چشم به هم زدنی این دو سال هم میگذره ولی کوهی از درس های نخونده نگرانم میکنه.

تابستون رو اومدم شهر خودم پیش مامانم... واقعا دوباره جدا شدن ازش برام سخته. نمیدونی این ادمهایی که برای زندگی میرن خارج از کشور چطوری دووم میارن...

ماه اول که دانشگاه شهر خودم مهمان شدم خیلی خووب نبود و اذیت شدم. احساس میکنم چون از دانشگاه تهران اومده بودم همه دربرابرم گارد بودن. ماه دوم که درخواست برگشت زودتر از موعد دادم، متوجه رفتارشون شدن و باهام صمیمی شدن.

کار تو شهرستان خیلی ساده بود واقعا احساس نمیکردم رزیدنتم... صبح بدون استرس میرفتم بیمارستان، کارها هم سبک، ساعت 2 میومدم خونه، غذا آماده... خواب... یکم درس..تلویزیون...ارامش و ارامش

تصور برگشتن به تهران و کار پراسترس و ساعت کاری 12 ساعته و خوابگاه یکم برام سخته...تنها دلخوشیم اینه که سمانه  رزیدنت شده و با هم یه اتاق میگیریم و مونس هم میشیم.

پاک یادم رفته بود که من اصلا این 3 ماه رو بخاطر تو مهمانی گرفتم که بیشتر ببینمت... که همه چیز رو برای آینده درست کنیم... یادم رفته بود که شب اومدن به شهرمون ،  رابطه ام رو باهات تموم کردم... یادم رفته بود که دل بستم به یه دروغ ... یه امید الکی... تکیه دادم به باد...


 
 
باز هم دوباره عید...
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳٩٤
 

عید 94 هم اومد و به همین راحتی 3 ماه از روزی که وارد دانشگاه تهران شدم گذشت.

روز اولی که وارد بخش شدم فکر میکردم که کلا قراره این 4 سال فقط درس بخونم ولی بعد از چند روز فهمیدم اون چیزی که اصلا براش وقت ندارم درسه!

از 8 صبح تا 6 بعدازظهر بدو بدو توی بخش ....خیلی سخت و طاقت فرسا.... زندگی توی خوابگاه ، حقوق کم، تفریح کم....واقعا چیزی نبود که انتظارش رو داشته باشم ولی بهرحال بدتر از روزهای قبلم نیست.

همه این سختی ها هم بالاخره تموم میشه و حداقل به این امیدم که در عوض این همه تلاش قراره بهم مدرک تخصص بدن.

خوشحالم.


 
 
شروع آینده ای مبهم...
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ دی ،۱۳٩۳
 

روز 2 دی در کمال ناباوری متوجه شدم که تخصص قبول شدم و باید تا یه هفته بعد برم برای ثبت نام...

بهر حال خیلی خوشحال شدم...بخاطر رفتن از اون جهنم و تموم شدن سرو کله زدن با اون پرسنل و مرکز بهداشت و مردم.. از روستا رفتن صبح زود تو برف و بارون.... از تنهایی های هفته به هفته از همه سختی ها...

اما مشکل های جدید شروع میشه... آینده مبهمی که در انتظار منه...اینقدر میترسم که دلم میخواد خودم رو بکشم و از این زندگی راحت شم.

ایران یه کشور فوق العاده unstable ئه .روزی که من انتخاب رشته میکردم شرایط خاصی تو نظام بهداشت و درمان بود. حالا که جوابا اومده همه اون شرایط فرق کرده و کاملا برعکس شده.

نمیدونم واسه 4 سال بعد که من فارغ التحصیل میشم قراره چه اتفاقی بیفته... اصلا من ادامه میدم یا انصراف میدم... اصلا زنده میمونم؟

کاش منم تو یه کشور با ثبات زندگی میکردم... کاش همه چیز خووب تموم شه... کاش خدا کمکم کنه


 
 
سیستم کاری در جامعه اسلامی!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ مهر ،۱۳٩۳
 

وقتی بالاجبار وارد سیستم بهداشتی شدم یه دختر ساده 26 ساله بودم که اون اوایل به جز بله و چشم و حتما چیزی دیگه نمیگفتم. اخه فکر میکردم با احترام گذاشتن به دیگران روابطم رو گسترش میدم، زهی خیال باطل که فقط باعث شد یه عده آدم سبک مغز از مهربونی من سواستفاده کنن.

کم کم که ماهها گذشت با کلماتی مثل : دروغگویی، کم کاری، رشوه، دزدی، وعده سر خرمن، نامه نگاری و زیر آب زنی آشنا شدم.

حالا من بعد از 9 ماه طبابت توی یه مرکز روستایی کوچیک که فقط 8 تا پرسنل داخل مرکز و 8 تا خارج مرکز داره و همه این اتفاقا توش میافته فهمیدم چه اتفاقایی در سطح کلان ایران داره میافته و کاملا متوجه پسرفت روز به روز کشورمون شدم.

من اما، برخلاف بقیه که واسه آرامش خودشون ، کنار میکشن ، ایستادم و دارم میجنگم. به بهای جنگ اعصاب و دعوای هر روزه.

حداقل توی مرکز خودم با اینکه مسول مرکز نیستم جلوی همه مردای سبیل کلفت تنبل وایسادم. من امروز جلوی دزدی و تنبلی رو گرفتم. جلوی حق کشی مسول مرکز رو گرفتم و میخوام همچنان ادامه بدم.برام دعا کنین.


 
 
 
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳٩۳
 

حوصله سرو کله زدن با مریضای سرماخورده رو ندارم!

حوصله زمستون روستا رو ندارم!

حوصله کفش های گلی رو ندارم!

بخدا هر کی بگه چرا حقوق پزشکا زیاده ... استغفرالله


 
 
 
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ،۱۳٩۳
 

قبول نشدم .

 

پشیمونم نیستم شهرستان نزدم...

یه همچین آدم پر رویی ام من...


 
 
 
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳٩۳
 

دکتر کوچولو عزیز من

خواهش میکنم وقتی جوابا اومد ناراحت نشو

امروز 10 مرداد 1393 من بهت میگم با توکل به خدا من رشته هایی رو زدم که ارزش و لیاقت تورو داشت.

تو دانشجوی برتر دوره و المپیادی بودی واقعا ارزشش رو نداره شهرها یا رشته هایی بری که کمتر از لیاقت توست. پس خواهش میکنم ناراحت نباش و بدون این مصلحت توست.

یک سال موندن توی روستا بهتر از 4 سال موندن توی یه شهر کوچیک و یه عمر حسرت آموزش درست و حسابیه.

خدا کمکت میکنه.


 
 
عنوان ندارد!
نویسنده : دکتر کوچولو - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳٩۳
 

یه جورایی توی این ماه حس و حالم فرق داشت. یه جور احساس بزرگ شدن و فکرای بزرگونه! تاهل رو به خودم نزدیک میدیدم و دغدغه هام عوض شده بود.

البته این ازدواج به خاطر مچ نبودن ما سر نگرفت اما من فهمیدم که همونقدر که تاهل حس زیباییه ، همونقدرم سخته...

....................................

روزهای من تو روستا خیلی هم آروم نمیگذره ... بهر حال هر روز یه اتفاقی میافته که گاهی تحملش برای یه دختر تنها و غریب سخته

حقیقتا کسایی که همیشه میزان درآمد پزشکها رو تو بوق و کرنا میکنن و اختلاف درامدی اونا رو با خودشون حساب میکنن میتونن حتی یه روز جای من باشن؟

توی 26 سالگی اوج جوونی تنها توی یه خونه وسط بیابون  توی گرمای تیر ماه بدون کولر و 72 ساعت بی آبی با دلتنگی برای خونه ،روستایی هایی رو درمان کنی که خودشون آب رو به روی منزل تو قطع کردن...

واقعا میتونی 3 روز مثل من دووم بیاری؟ بسم الله...


 
 
← صفحه بعد